روزها با ماژیک

۲۱خرداد

بایاس و واریانس

شنبه, ۲۱ خرداد ۱۴۰۱، ۰۹:۲۳ ب.ظ

امروز یه چیز جالب شنیدم که ذهن تمایل داره در برابر چیزای جدید روند اسکیپ کردن رو پیش بگیره چون مجبوره زیاد انرژی صرف کنه و این باعث میشه هولمون بده به سمت چیزایی که الردی بلدیم تا دوپامین بیشتری ترشح بشه. اما خب این فکت هم وجود داره که ترشح دوپامین از یادگیری چیزای جدید گنده تر و بیشتره. شاید این حالت و رکود چند ساله منو تا حدی توجیه کنه. تا دبیرستان همیشه از گیرایی خودم لذت میبردم تا اینکه برای اولین بار با زیست رو به رو شدم و مدتها طول کشید که کوچیکی یه سلول رو درک کنم. شاید خیلی مسخره بنظر بیاد ولی یادمه سه فصل اول زیست بهم حس جلبک بودن میداد، هم شرایط بد بود [یا بد کرده بودم] و هم مفاهیم خیلی تازه واسه مغزم، تلاشی هم نمیکردم که بفهمم چون عادت به فهمیدن این شکلی نداشتم.

بعدا هم که تو کل دوران دانشگاه حس میکردم فقط عمر هدر میره چون مطلقا حس فهمیدن نداشتم و در کنار بی علاقگی این حس تشدید میشد. اما خب حتی به کورس های پروگرمینگ هم که علاقه داشتم عملکرد خوبی نداشتم و این جز وحشتم نیفزود خلاصه. شاید چون به اندازه کافی باهوش نبودم، تمرکز نداشتم یا تمرین نمیکردم؟ خلاصه اینکه در برابر همه چیز حس پررنگ شکست و نفهمیدن دارم و به ضعف گذشته ربطش میدم که نمیدونی چقدر آزار دهندس و نمیدونم چطور باهاش مقابله کنم.

 

اینکه نوشتم "فکت"، بازم مثل همیشه منو به شک انداخت و خواستم برم پاکش کنم که دیدم مربوط به چیز جالب دومه، اینکه در برابر مسائل خیلی بایاس [ینی در برابر شنیدن و فکر کردن در مورد چیزی جز چیزایی که از نظر خودت فکت هستن، کور و کر باشی] داشته باشی همونقدر بده که واریانست بالا باشه ینی عملا هیچ فکر و نظری راجع به هیچ چیز نداشته باشی که تهش بشی یه املای نانوشته. یه چیزی وسط اینا خوبه به اسم سوییت پوینت که خیلی اسم باحالیه. من برای یه مدت طولانی تو زندگیم اولی [بایایسد] و برای یه مدت طولانی دیگه هم اون یکی بودم ینی هیچ چیز درست و غلطی تو ذهنم وجود نداشت چون ورودی ذهنم حسابی تغییر کرده بود و اصلا ایده ای برای ریکشن نداشتم. شاید الان هم فکر میکنم تو این مرحله ام و امیدوارم یه روز به اون سوپو [کلمه اختراعی :)))] برسم.

*راستش نمیدونم چطور شب میشه و هیچ رضایتی ندارم.

*سم ینی صبح روز تعطیل به یکی ایمیل بزنی و اسمشم غلط بنویسی :")

۰۱/۰۳/۲۱
Magic Farari