روزها با ماژیک

۱۷خرداد

ترمیم ذهن

سه شنبه, ۱۷ خرداد ۱۴۰۱، ۰۷:۰۱ ب.ظ

انقدر این حس آزاردهندس که نمیدونم باید در موردش بنویسم یا نه و اگه بنویسم ممکنه اوضاع بهتر شه یا چی. احتمالا از این جا شروع شد که چند سال بین پیش دانشگاهی و دانشگاه رفتن فاصله افتاد، شاید از بیرون اسمش پشت کنکور بودن، عشق رشته ای بودن و زور زدن واسه اون یا چیزی تو این طیف باشه ولی راستش اینا نبود. یه نوجوون سردرگم، با شخصیت شدیدا [بولد] وابسته و متزلزل که تو برهه ای از زندگیش قرار گرفته بود که دیگه خودش مسئول بود و اونی که همیشه اینسپایرش میکرد و راه رو نشون میداد خیلی ازش دور بود و مشغول دل مشغولی های خودش. اونموقع ها خیلی راجع به هوشم مطمئن بودم ولی الان خودم رو یه آدم متوسط رو به پایین میدونم. خلاصه که اون دوران صرفا شده بود زندانی شدن تو اتاق و مثلا درس خوندن که تهش حفظ شدن دیالوگ های شهرزاد و آسپرین و هر فیلم سینمایی مزخرفی که فکرشو کنی و اهنگ های فوق چرت [البته از یه جایی به بعد اینطوری شد].

تو اون سالها احتمالا نمیدونستم که انگار یجورایی دارم ذهنم رو شرطی به شکست و بی اعتماد به خودم میکنم. دیگه نفس عمیق کشیدن و رو به آسمون ذکر گفتن و نذر و کارهایی که تیپیکال من بود جواب نمیدادن چون پشتش تلاشی نبود. ناامن شدم و این حس خوبی نبود و احتمالا همون دوره شد شکست خوردن در ذهن قبل از اینکه قدمی برداری.

گندهایی که تو ارتباطاتم زدم و خدشه هایی که به روح و روانم وارد شد همشون مزید بر علت واسه این حال این شکلی شدن. حالا مدتهاست که وقتی با کسی حرف میزنم، تو جمعی وارد میشم، حتی به استادی ایمیل میزنم یا به کسی پیام میدم یا هر حرکتی که میخوام تو زندگیم انجام بدم پررنگ ترین حس و حال تو ذهنم شکست و خوش نیومدنه، قبل از اینکه ریسپانسی بگیرم. نمیتونم حس بد ناشی از این ناکافی بودن رو شرح بدم. امیدوارم تو بقیه راه زندگیم فرصت و فضایی برای ترمیم این ذهن باشه.

۰۱/۰۳/۱۷
Magic Farari