روزها با ماژیک

۱۵خرداد

neither here nor there*

يكشنبه, ۱۵ خرداد ۱۴۰۱، ۰۵:۳۸ ب.ظ

* not important, or not connected with subject being discussed

این اصطلاح دائما تو ذهنم میچرخه به نقل از اونجای فرندز! که ریچل و راس داشتن دعوا میکردن [مایک سامثینگ!]

 

اتاقم همیشه نامرتبه علی رغم دوره ای که احتمالا سعی میکردم مرتب باشه [راستش مطمئن نیستم این کار رو کرده باشم] یا شاید مهم بوده که مرتب باشه؟ نه بعید میدونم، خلاصه هیچ تلاشی هم برای مرتب کردنش نمیکنم. مرتب بودن تمرکزم رو بهم میریزه و بهم استرس میده، شاید هم صرفا عادته.

ذهنم و همه جایی که اثری از من هست هم همین شکلیه. کلی تپ باز میکنم و مطالب مختلف و شاید خیلی نامربوط و کلی فایل pdf و خلاصه نامرتبی تو زندگیم خیلی واضحه. گاهی خستگی ذهنم رو عمیقا حس میکنم در حالیکه اون خستگی به نوع و نتایج زندگیم نمیاد اصلا. اما وسط اینهمه نامرتبی، مرتب کردن یا بهتره بگم دسته بندی کردن فایل ها و کتابها حس خوبی بهم میده.

دیروز داشتم منابعی که نوس تابستون پارسال واسم فرستاده بود رو پیدا میکردم که لابلاش چت هامون بود و چقدر تعریف کرده بود ازم و چه حس خوبی داشت، دوست داشته شدن آدمو زیبا میکنه. بخدا! یه جای صحبت گفته بود کاش بمیرم نه اینکه موج منفی بدم یا ناراحت باشم ولی دیگه بسه بنظرم و عمیق تر که فکر کردم دیدم چقدر این حس رو تجربه کردم اما فرقمون اینه که اون تو یه نقطه صعود خیلی بالاست الان.

پارسال احتمالا از شدت فشار روانی خیلی منفی بودم حتی از خوندن آرشبوم هم مشخصه. چت هام پر از ناامیدی و زندگیم پر از بی برنامگی. 

یه دوره ای تو زندگیم معتاد آهنگ شده بودم و اکثرا هم محتواها بسیار چرت و منفی، یادمه وقتی دانشگاه میرفتم اگه تو گوشم هدست نبود عمیقا دچار دلهره میشدم و دیگه اهنگ گلزار همنشین لحظه هام بود :)) [چطوری میتونی اسمم بیاد جایی نمیری!] ولی بعدها به لطف نوک اهنگ انگلیسی گوش میدادم و هر چند توو ماچ ولی بهتر از فاز قبلی بود. اما الان انگار دیگه آهنگ اون حس های قدیم رو نمیده [خودمونیم شخصیتا خیلی داغون بودم]. قبلا ها احتمالا دوران نوجوونی متوجه شدم که دچار بحران تمام نکردنم! ینی حتی یه اهنگ رو تا آخرش گوش نمیدادم یا یه کتاب رو تا ته نمیخوندم و خیلی چیزای دیگه. شاید الان اینکه یه اهنگی رو بارها گوش میدم یکم اعتمادم رو به خودم جلب میکنه.

من هیچوقت برنامه ریزی نمیکردم و بخاطر همین هیچوقت درکی از جایی که بودم و شرایطم نداشتم اما شاید خنده دار باشه ولی واقعا روتین پوستی بهم برنامه ریزی رو هر چند خیلی کم، یاد داد. اون سالی که به لطف نااگاهی از تایپ پوستم و کرم پودر گند زدم به پوستم، مجبور شدم برم دکتر و همون روتین شستشو و ژل آکنه و ضدافتاب و دارو خیلی بهم کمک کرد حس میکنم.

فکت دیگه اینکه چقدر کتاب از پی دی اف بهتره ولی با این قیمتا الان مدتهاست انتخابم انلاینه چون از زمان کنکور بخاطر کتابایی که میخریدم و نمیخوندم از خودم بدم میاد هنوزم. کتاب فیزیکی و تموم کردنش حس خیلی خوبی داره.

چقدر همیشه از رویارویی با خود حقیقیم فرار کردم، همیشه درگیر چیزای بی ربط بودن و دچار خستگی شدن، چقدر مدیونم به خودم.

دقیقا همینقدر درهم برهم.

۰۱/۰۳/۱۵
Magic Farari