روزها با ماژیک

۰۸خرداد

ناخودآگاه

يكشنبه, ۸ خرداد ۱۴۰۱، ۰۵:۴۶ ب.ظ

بعد از چند روز احساس سنگینی تو قفسه سینه و دلهره شدید و سست شدن دست و پاهام و شب های ناآروم [که در برابر اون شب های وحشتناک پیش دانشگاهی هیچی نیستن البته] رفتم درمانگاه. طبق. انتظار شیفت ش" بود و خب اون مهربونه و من بی حوصله، حوصله هیچکس و هیچ نوع تعارفی رو ندارم. فشارم و ضربان قلبم نسبتا بالا بودن که احتمالا بخاطر پیاده رفتن تا اونجا بود و قراره فردا برم آزمایش، خودم میدونم چیزی نیست و نتیجه استرس شدیده ولی خب. زبونم نمیچرخه حرف بزنم، دغدغه هام واسه خودمم بی بها و تکراری شدن. در جواب اینکه پرسید سردرد و حالت تهوع داری، گفتم فقط میخوام بمیرم :)) نمیدونم چرا اینو گفتم شاید تو ناخوداگاهمه؟ روزها خیلی پر تنش هستن، در کنار همه دلهره هام که دیگه نمیدونم ساختگی هستن یا واقعی، به خراب شدن ساختمون فکر میکنم و قلبم فرومیریزه، به خیلی چیزا که حتی درک تحلیلشون رو ندارم و فقط غمگین میشم.

کمی شادی لطفا.

 

۰۱/۰۳/۰۸
Magic Farari