روزها با ماژیک

۰۵خرداد

اکسپتنس

پنجشنبه, ۵ خرداد ۱۴۰۱، ۰۶:۲۴ ب.ظ

گاهی اوقات شرایطی پیش میومد که نمیتونستم با کلمات ثبتش کنم و میگفتم کاش میشد حس این لحظه رو ثبت کرد. این حس گاهی خیلی تلخ بود و راستش خیلی شیرین بودنش رو یادم نمیاد.

این روزا که دائما اینستاگرام رو چک میکنم که استوری های نوس از سفرش رو ببینم دائما بهم تشر میخوره [توسط کائنات؟] اینکه رویا داشتن و زندگی خودت رو زندگی کردن چه نتیجه ای داره. به قول خودش لازم نیست منطقی باشی فقط کافیه از قلبت پیروی کنی. چند روز پیش با خودم فکر میکردم و یاد سال یک و دورغ های شاخ داری که از چند وقت قبلش شروع شده بود و شاید یجورایی مکانیسم دفاعی ذهنم برای اینکه حقیقت تلخ شکست رو نپذیره بود افتادم.

تا جای ممکن سعی کردم به خودم بفهمونم که دروغ چقدر ترن افه و آدما از کسایی که خر فرضشون میکنن [حتی اگه نیت قلبی چنین چیزی نبوده] خوششون نمیاد [حتی خودت]. هیچ آدمی بودن کنار کسی که چند سال ازش بزرگتره و در مقابل حقیقت زندگیش انقدر ضعیف بوده که به دروغ پناه اورده حالش رو خوب نمیکنه، اونم تو شرایطی که کل آدم کول اون بیرونه.

اما روزا و شرایطی که مجبورم میکرد [بسته به شخصیت اون دوران و تجارب قبلی و ارتباطات سمی شاید] نتونم صادق باشم رو مرور میکنم. گریه تو نمازخونه در واکنش به مامان یکی از هوافضایی ها :)) و تمام اونا [حتی خودم] که قراره چی بشه و ته این رشته چیه [الان فهمیدی؟:)] حتی خود نوس و اون دوست چیپش! [بخاطر gestureش موقع سوال پرسیدن در مورد آینده رشته ام] یادمه اونقدر ناراحت شدم که درونم سست شد و کلا پاشدم رفتم بیرون. حق داشتم؟ خودم تو ابهام بودم، تازه الان آدمی رو میبینم که تو اینتل کار میکنه. اونموقع پر از ترس بودم، حتی الان اما شاید ترس آمیخته به امید خیلی تحملش راحتره. واکنش همه آدما بهم همین بود جز پ" شاید دلیل حرف زدنم باهاش هم همین بود. منتهی ریشه مشکل عمیق تر از این حرفا بود :) " نیاز به تایید دیگران داشتن" که اگه این نبود چرا باید حالم بد میشد؟ وقتی نمره میانترم هام از تمام این نوابغ بیشتر شد همون ترم یک.

درون سست و تنهایی و ترس های مازاد و فکر به آینده و اون شب حرف زدن با اون سیم احمق و روشن و خاموش شدن چراغ بارها و عصبانی شدم و دعوا تو روز آخر :) یادم رفت که نوگ رفت و با نوس باند شد. و من لفت اوت بودن خودم رو قلبا پذیرفته بودم، چه بسا که سر هم اتاقی گرفتن پر از استرس بودم که کسی نخواد باهام باشه [در این حد حس ارزشمندی داشتم!]. از راه نرسیده میز پرایوت رو برداشتن و چرا پذیرفتم؟ چون حوصله بحث نداشتم هیچوقت، تمام روزا حالم بد بود از عملکرد معاون آموزشی تخمی گرفته تا اینا [تک تک کارهاشون] عمیقا حس تنهایی داشتم و واسه من که اونقدر تایید دیگران مهم بود و بدترین پاسخ دفاعی رو نشون میدادم. 

حالا اینکه فکر میکنم بتونم برم و با نوس تو یه اتمسفر باشم خیلی متعجبم میکنه. میدونی از کسی رو نداشتن این شکلی میشم. اون کلی آدم دورش که کمکش کنن و دانشکده سازماندهی شده و مسیر مشخص، من که به یکی گفتم تایتل های سی وی رو بگه رفت تو غار رسما!

قرار سفر میخواستن بچینن و مثل همیشه حس مزاحم بودن داشتم و بیخیال. هنوزم اصلا با جمع مختلط اوکی نیستم [شاید حتی بیشتر از قبل] شاید واقعا ذهنم بسته س؟

میدونی فقط باید درس میخوندم، خیلی واضح بود!

اما درگیر شدم، اما درگیرم. درگیر چیزای تخمی، آدمایی که به هیچ جاشون نبود و نیست اصلا. یادمه اولین بار که پیج ک و نک رو دیدم واقعا حالم بد شد :))) اسمش مهرطلبی هست یا چی، اینکه همیشه بخوای میخ طویله تو چشم بقیه باشی یا بگی همه چیو میدونی و تجربه کردی و :/ وای چقدر پوچ و احمق، نمیدونم اما حیف زندگیم. اونروز که رفتم استان [از این بعد میخوام بهش بگم شهر:))] همه خیلی خوشگل بود و داشتم فکر میکردم با تمرکز رو قیافه خیلی بدجور باختی در کل.

نمیدونم پذیرفتن مسئولیت اشتباهاتت کافیه؟ چیزی رو جلو میبره؟

*دروغ نگو -- مصداق واقعی ضعف فقط همینه.

* الان همه زندگیم رو یه آن مرور کردم، کلا بخاطر خوشامد دیگران و تاییدشون [حتی تو ناخوداگاه] و کر دادن به نظراتشون [خیلی غلیظ] به تمام مراحل زندگیم گند زدم [همیشه] و همیشه هم تنها بودم اتفاقا :)

* حس دلشکستگی خیلی خیلی عمیقی دارم. همه زندگیمو حروم کردم بخاطر "بقیه" و دائما به سرزنش خودم گذشت بهترین دوران زندگیم. قدرت نه گفتن نداشتن؟ ترس از طرد شدن؟ ترس از تنها بودن با اینکه همیشه بودی :))

* حتی از گوش دادن به پلی لیست آهنگای مربوط به اون دوران حالم بد میشه.

* الان که فکر میکنم بودن نک یجورایی خیلی خوب بود، علی رغم حس های بدی که ازش میگرفتم که خیلی وقتا تقصیر خودم بود. یجورایی رولوشن بود واقعا مخصوصا تو سریال دیدن!

۰۱/۰۳/۰۵
Magic Farari