روزها با ماژیک

۲۷ارديبهشت

بی کوول

سه شنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۰:۴۴ ب.ظ

داشتم ویدیوهای احسان.ف رو میدیدم و تاپیک های مختلفی که توضیح داده، یه جاهایی ته خالیِ دلم خالی تر میشه با شنیدن مشکلات یه مسیر [هر چند کلا زندگی همینه!].

کلا یکی از عجایب و شاید بهتره بگم بعد اذیت کننده م اینه که وقتی راجع به سختی ها یا قانون یه مسئله ای میشنوم پاهام شل میشه، با اینکه قبلش داشتم کارمو درست انجام میدادم و یجورایی انگار تو ناخوداگاهم اوکی بوده که بله سختی هایی هم هست و مسائل این شکلی اما همین مطرح کردنش نمیدونم چرا باعث میشه اینطوری شم. خلاصه با آهنگ بسیار وحشتناکی که در بک گراند صداشون بود این ترس هی تشدید میشد. دقیقا مثل ترم اول که همه چی داشت خوب پیش میرفت ولی تا فهمیدم نباید زیر 16 شم اصلا یه وضعی شد که جاست دم!

تو گروه زبان دنبال پارتنر اسپیک بودم و یه شخصی که به نظر موجه میومد پیام داد و قرار شد صحبت کنیم ولی دیگه در جواب کی؟ هیچی نگفتم. نمیدونم بخاطر آدمای چندش و فرصت طلبی که همه جا ریختن این شکلیه یا چی. انقدر اوغم میگیره که قابل توصیف نیست، حتی لاس زدن تو همچین چیزی هم فراوونه. منم وقتی جواب اولین پیام رو دادم بعدش میوتشون کردم که خب در مواجه با اون اولی فکر کنم کارم درست نبود.

از ادیب هم هیچی خبری نیست و نمیدونم چی باید بگم ینی جمله کم اوردم رسما. امیدوار بودم از خودش خبری شه ولی نشده تا الان. مثل وقت دکتر و استاد و خیلی چیزا.

روزام همچنان بی کیفیت میگذره، کاش تو جو بهتری بودم. گاهی اوقات حس میکنم چقدر از بیشتر آدمایی که میشناسم متنفرم و از ادمایی ک حرف زدن باهاشون حالتو بد میکنه خیلی بیشتر.

مقدار قابل توجهی چای و شیرینی جات که اصلا برای پوست و دندونم خوب نیست. اما واکنشم در برابر استرس شدید یجورایی آسیب به خودمه انگار.

حس نوشتن نیست شاید بهتره کمتر سر بزنم اینجا.

 

۰۱/۰۲/۲۷
Magic Farari