روزها با ماژیک

۲۰ارديبهشت

یه دور دیگه

سه شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۱۰:۴۰ ب.ظ

نمیدونم‌ روزانه نویسی اینجا کار درستیه یا نه، حس میکنم هدفم از ایجاد اینجا این نبود؛ و راستش زیادی نوشتن حالم رو بد میکنه. وقتی جریان های مشابه میخونم که دیگه یه چیز گندی میشه اصلا. درسته که میگن میخ طویله رو تو چشم خودش نمیبینه اما خار رو نمیدونم کجای دیگران میبینه.

 

میخواستم وقتی اونجا بودم اینو بنویسم اما نشد. همیشه بیرون رفتن باهاشون استرس شدیدی بهم وارد میکنه و راستش اگه بحث هزینه زیاد راه نبود نمیرفتم. چرا کرایه ها انقدر گرون شدن؟:/ حس میکنم واقعا از غار دراومدم. همه جا پر از تنشه. هم از ظرفیت روانی پایین ناراحت میشم و هم آسیب هایی که به تبع اون به خودشون وارد میکنن. بحث هاشون، خیلی ناراحت میشم. اگه بحث مالی باشه که دیگه بدتر! تو راه بهم میگه تا کار پیدا نکردی و درامد نداشتی ازدواج نکن! بحثو ادامه ندادم چون بنطرم خیلی چرته. شاید قبلنا فکر میکردم که آره زوره یکی کار کنه و فلان- با اینکه شدیدا موافق استقلال داشتن خانم ها هستم مخصوصا مادی، و هرگز این زندگیو برنمیتابم و بهم فشار روانی غیرقابل وصفی وارد میشه [اما معتقدم اونایی که دوست داشته میشن و با رضایت قلبی کلی برای آرامششون هزینه میکنن تو لاین نوعی خوشبختی هستن] نه مثل مردای اقوام ما که منت یه موز رو سر زنشون میذارن! خلاصه میخواستم بگم با یه حساب سرانگشتی متوجه میشی که خانم خانه دار چقدر هزینه های خرید غذا از بیرون، تمیز کردن خونه، مهم تر از همه مهدکودک و پرستار بچه رو این چیزا رو کم میکنه پس اون یک دلیه یه چیز دیگه س، یاد کلی داستان از دکتر میفتم که چه چیزایی در این دنیا جریان داره و خدا انشالله همه مونو عاقبت بخیر کنه. همون بزی کلی حس بی ارزش بودن بهم میداد- خیلیا کیفیتشون کم حجم موبایلیه. متاسفانه هیچی آدمیزادی نیست.

 

رفتم مطب دکتر مدنظر منشی [جدا حرف با منشی واسم خیلی فرسایشیه] با اداهی تیپیکال گفت دکتر امروز معاینه نمیکنه و اصرارمم بی نتیجه بود. دو تا دکتر دیگه رفتم یکی که منشی گفت اوکیه! و وقت داد و دیگری نبود اصلا. دیگه دارم کلافه میشم واقعا.

 

به ادیب پیام دادم و بعد از چند روز گفت فردا اماده میشه و باقی پیام کاملا اسکل کردن مخاطب بود. هزینه یه گوشه خیلی کوچیک از کار معادل با هزینه کل کاره. کجاش انصافه؟ امیدوارم غیرمنطقی بودنش رو درک کنه و زندگی رو بیشتر از این به سر گردنه طور تبدیل نکنه.

 

رفتم کتابفروشی که اون یکی جلدم بگیرم. سر جا کردن یه کتاب تو قفسه به مشکل خوردم که اون یکی پسره اومد [خیلی جدیه و دمش گرم!] فکر کنم تو دوربین دید، ولی اون یکی رو ندیدم. احمقانس ولی حس حماقت عمیقی بهم دست داد.

 

نیاز به ارتباط سالم دارم. آدمایی که بهم تنش وارد نکنن. دلم حرف زدن های چند ساعته میخواد-- هیجان مثبت زندگیم خیلی کمه. حس میکنم هیچ توجهی نمیگیرم و نمیدونم چه حسی دارم راستش.

 

۰۱/۰۲/۲۰
Magic Farari