روزها با ماژیک

۲۰ارديبهشت

همش یه حالیم، هر جا میرم توی سرم یه جا دیگه‌م

سه شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۳:۴۳ ب.ظ

نمیدونم اسم این‌ اتفاقا شُک هست یا نه اما دوست دارم ثبتشون کنم. سال ۹۸ بود فکر کنم که نسا یه برنامه کوهنوردی با بچه ها و بعضی اساتیدشون گذاشته بود و منم به عنوان دوستشون(!) مجوز خروج از خوابگاه و بودن تو جمعشون رو گرفته بودم‌. بعدها فهمیدم انگار واسه اینکه ما ناراحت نشیم صحبت کرده بود که به ما هم اجازه بدن بریم :) این در حالی بود که من واسه ناراحت نشدنش داشتم میرفتم [چقدر مزخرف بود همه چی]. یاداوری بعضی خاطرات و حس ها باعث میشه متعجب شم از اصرارم برای ادامه دادن باهاشون و حتی تا اون حد نزدیکشون بودن.

تو اون گروه کوه دو تا از پسرای دانشگاه بودن که در واقع هم رشته ای همین بچه ها بودن [الان که دارم این اطلاعات رو میدم توهم شناخته شدن دارم ولی مهم نیست [شاید]] تو همون برخورد اول یکیشون خیلی خیلی به دلم نشست [گاهی فکر میکنم این چیزا رو که مینویسم فکر میکنین من هر 10 ثانیه یبار عاشق میشم :))))] این خیلی فرق داشت [انگار همونی بود که هر آدمی ته ته دلش فکر میکنه][انگار تنها حس واقعی که به کسی داشتم]. قطعا اعتماد به نفس نزدیک شدن یا کاری کردن رو نداشتم و کل اون دورهمی خلاصه شد به یبار چشم تو چشم شدن عمیق! و حس ادامه دار من و اشتباه احمقانه ای که کردم به نسا گفتم و اونم به دوسش گفت که البته جلوی پیشرویشو گرفتم [و نمیدونم آخر فهمید یا نه]. دوست نسا گفته بود که این طرف ازدواجیه اصلا اهل دوستی نیست و انگار من دنبال دوستی بودم [خاک تو سرم کلا] هر بار که یادم میفته قلبم هزار تکه میشه. هر چند توجه هایی که به نگار نشون میداد حالم رو بد میکرد و بگذریم که بعد از مدتی تو اینستا فالوش کردم [از ایران رفته بود دیگه] و به فاصله چند روز تو پیج نگار دیدمش و منم آنفالوش کردم و دیگه کاملا بیخیال شدم.

امروز بعد از مدتها رفتم پیجش [پابلیکه] و عکس آخرش دیدنی بود :)-- ازدواج کرده بود [با کسی که همونجا باهاش آشنا شده بود] و در وصف طرف نوشته بود خداروشکر که باهات آشنا شدم و آشنا شدن باهات بهترین اتفاق امسالم بود. شور ایت ایز.

 

*عنوان از این آهنگ شروین ح

۰۱/۰۲/۲۰
Magic Farari