روزها با ماژیک

۲۰ارديبهشت

شکست لوپ

سه شنبه, ۲۰ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۱۶ ب.ظ

دیشب بعد از کلی گریه و حرف زدن با سین یکم بهتر شدم. هر چند وقتی از چیزی ناراحتم و بیانش میکنم اکثر اوقات واکنشش اینه که کم عقل نباش که این حرف ناراحتم میکنه چون همیشه حس میکنم حس هام پوچن. اما خب حرفای بعدش معمولا کمک کنندس. سین همیشه ابعاد دیگه ای از زندگی رو بهم نشون میداد و خیلی وقتا اگه بزرگ فکر کردنی در کار بوده مدیونشم.

دیروز از ع وقت گرفتم که اگه کسی دیگه رو پیدا نکردم برم پیشش ولی با وارنینگ هایی که دریافت کردم ترجیح میدم برم پیش جراح فک و صورت و امیدوارم کسی رو پیدا کنم که هم کارش خوب باشه و هم هزینه منطقی! الانم داشتن از مطب زنگ میزدن و جواب ندادم در حالیکه اخلاقی تر این بود که بزنگم و کنسل کنم وقت رو اما حوصله قر و غمزه و خودچسکنی منشی رو ندارم.

دیروز دو تا کتاب خریدم و یادم اومد که چقدر عاشق بوی کتاب نو هستم و مثل تمام این سالها دوباره وسواس سیمی کردن دوبل با پانج مربعی اومد سراغم، یا اینکه کاش فلان کتابم میگرفتم و کلی از این حس ها. دوران دبیرستان و کنکورم تو این کتابفروشی گذشت- حتی از یاداوریش خسته ام. نزدیکای نوروز ۹۳ بود، آخرین جلسه کلاس فیزیک که خواهر اون دختره اومد دنبالش که برن خرید عید کنن و چون همیشه با هم برمیگشتیم نمیدونم دقیقا چه فکری کردم که باهاشون رفتم تو پاساژ که خریداشو کنه و برگردیم باهم و اون حس اکواردی که از شاهد خرید غریبه ها بودن بهم دست داد-- واقعا چم بود :))) گفت برو تو و خسته میشی و از خدا خواسته گفتم باشه، تو  راه برگشت اومدم این کتابفروشی و کتاب لقمه لغات ادبیات رو خریدم و انقدر عاشقش شدم که کل ادبیات رو خوندم و اون سال درصد خوبی ادبیات زدم. اون سال همه چی خوب بود باید میشد اما نشد.

خلاصه که اون کتابفروشی و آدماشو حفظ بودم. حالا دیروز که بعد از مدتها رفتم چند تا ادم جدید اد شده بودن که دو تاش پسر بودن ویچ ایز ویرد چون کلا محیط کتابفروشی و لوازم تحریرفروشی ها تو این شهر دخترونس. پسره وایبش خیلی مثبت بود و دوست داشتم باهاش حرف بزنم اما مکالمه خاصی جز مزه ریختنش شکل نگرفت. گفت این کتابه زیاد طرفدار نداره میخوای بعدا بیا ببر، که نمیدونم دلیلش فقیر به نظز اومدن من بود :))))) یا بازگشت به صحنه جرم! منم در جواب گفتم نه دیگه دارم میرم روستامونblushاونم گفت به امید خدا :)) خنگول:٬)

امروزم که صرفا چند صفحه شو نگاه کردم و انقدر پاشدم رفتم اون اتاق که دلیل اینهمه بیقراری رو هنوزم نفهمیدم نمیدونم چرا مثلا دو ساعت نمیشینم درست درس بخونم. مام هم رفت خونه پ اینا و راستش دیگه خسته شدم از مکالمه بی منطقم که نرو من استرس میگیرم!

درسته محصولات پوستی خفنی استفاده نمیکنم شاید [با اینکه گرون ترین برندهای ایرانی هستن!] اما خب نتیجه اینهمه مراقبت رو نمیبینم. دوست دارم پوستم خیلی خوب باشه و برق بزنه! که همه جا یه ضدافتاب بس باشه اما خب خیلی وقتا خودمو دوست ندارم. دیروزم که فکر میکردم خیلی الد فشنم و از غار در اومدم که حس بیخودی هم نیست :)) شیک بودن رو خیلی دوست دارم به شرطی با ادمای خفن هم  در ارتباط باشم-- یجورایی اتنشن گرفتن از اکثر ادما واسم مهم نیست [فکر کنم!] و از بعضی ها خیلی مهم. حس میکنم این عقیده ام نیاز به فکر بیشتری داره.

اکانت فیک اینستا رو غیرفعال کردم و امیدوارم دیگه هیچوقت هم فعالش نکنم و کمتر [اصلا] بعد پوچ و پوچ گرای درونم غوغا کنه.

قلبم خالیه انگار- درست میشه.

۰۱/۰۲/۲۰
Magic Farari