روزها با ماژیک

۱۹ارديبهشت

گر از این غم بمیرم رواست

دوشنبه, ۱۹ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۹:۲۹ ب.ظ

تمام دیشب رو با تمام وجود دوست داشتم بمیرم نه از غم و فاز منفی، نه. حس میکردم واقعا دیگه بسه، وقتی همه چیز رو هدر دادم فقط. بهترین دبیرستان، بهترین آموزشگاه، بهترین دانشگاه و آخر هر کدوم این حس پوچی پایان ناپذیر.

امروز برای جراحی دندون عقل رفتم استان! از پاس دادن یکی که خواهرم سالها مراجعه کنندش بود شروع شد و اومدم تا رسیدم خیابون مدرسه دبیرستانم و سالها کلاس کنکور، چه روزایی. چشمم خورد به مطب دو تا ع ها- رفتم تو و حتی نمیتونم حسم رو با کلمات توصیف کنم. همونایی که تو سایت قلمچی بارها و بارها دیده بودمشون و با هم یه دوره بودیم، پسر خوش تیپ و پر از اعتماد به نفس و یه مطب باحال و حلقه گنده تو دستش- و حالا اونا کجان و ... :).

رفتم از داروخونه تو مسیر یه آدرس بپرسم که دکتر هم مدرسه ایم بود- انگار همین دیروز بود که اومد تو کلاسمون حرف بزنه و گفت مفهوم مشتق رو بلد باشین بسه و لازم نیست صدتا کتاب تست بگیرین. خیابان پایین تر، مطب همسر میم، مامان میم، خودِ میم. هر جا چشم میچرخونم هم مدرسه ای، هم کلاسی، هم دوره ای هام هستن. چطور آروم میموندم... چطور آروم باشم...

اومدم خونه و زدم زیر گریه- از همون جنسی که دلِ شکستم دیگه تحمل نداره- میدونستم واسم عادی نخواهد شد این حس ها هیچوقت.

وقتی ف رو تو درمونگاه شهرمون دیدم خیلی ناراحت نشدم؛ چون روزایی بود که داشتم واسه آزمون میخوندم و میدونستم با رفتن حالم بهتر میشه تا حد خوبی. اما با اتفاقاتی که افتاد و دوباره عقب افتادم و این روزا دیگه همه چی واسم توو ماچه.

دیدنشون قلبم رو به درد میاره نه بخاطر موقعیتشون- بخاطر روزایی که میدونستم میتونم و نکردم. با حال بد، با آدمای پوچ، با کر دادن های مزخرف حرومش کردم.

اونجا که شجریان میگه:

نذرکردم گر از این غم به درآیم روزی / تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

چیکار کنم؟

 

۰۱/۰۲/۱۹
Magic Farari