روزها با ماژیک

۱۸ارديبهشت

ای ویش ای نوو

يكشنبه, ۱۸ ارديبهشت ۱۴۰۱، ۰۱:۰۶ ب.ظ

یبار سین بهم میگفت حس میکنم نیازهای کودکیم اقناع نشدن و بخاطر همین از چیزایی لذت میبرم که عملا باید واسم عادی باشن. حرف جالبیه الان که دهه سوم زندگیم تقریبا رو به اتمامه و در حالت عادی، زندگیم تا الان باید یه تعریف مشخصی میداشت. نه آینده شغلی مشخص، نه ارتباطات سالم، نه رابطه عاطفی، نه شخصیت محکم و مستقل، هیچی تو زندگیم نمیبینم، عملا هیچ قطعیتی وجود نداره و عملکردمم که باری به هر جهته. در عوض کارهای تینیجری و احمقانه تا دلت بخواد. شاید بخاطر اقناع همون توجه هایی هست که تو دوران نوجونیم نگرفتم(؟).

الانم که باز دارم اشتباهات همیشگیمو تکرار میکنم. چرا؟ پس اونهمه زجر و تقلا چی بود؟ خسته نشدم از تحلیل هزارباره کارهام و دوباره تکرارشون؟

خیلی چیزای جدیدی تو خودم میبینم. اینکه دائما اخموام، اینو تو عکسایی که سلفی میگیرم میفهمم. ینی اینکه میگفتن همیشه تو خودت و نگران بودی بیخود نمیگفتن. ظرفیت صمیمیتم بسیار پایینه مخصوصا با پسرا. اصلا درست درخواست کردن رو بلد نیستم، درست ارتباط برقرار کردن رو و خیلی خیلی چیزای دیگه. 

چرا دارم روزامو به فنا میدم؟ از درس م2 خسته شدم؟ از حجم زیاد مطالب؟ از خیلی وقتا نفهمیدن و درک نکردن کاربرد چیزی؟

 

این روزای تکراری رو ثبت میکنم که یادت باشن و شاهد عملکردت باشی. تو شرایطی که هر بار اینستا و توییتر رو باز میکنی میبینی بچه ها کجان و در چه حال. استاد معامله پوچ ترین چیزا با ارزشمندترین داشته هات بودی، فکر کردم شاید تغییر کردی؛ فکر کردم شاید فهمیدی.

۰۱/۰۲/۱۸
Magic Farari