روزها با ماژیک

۳۱فروردين

ایتزنات فر

چهارشنبه, ۳۱ فروردين ۱۴۰۱، ۰۲:۱۳ ب.ظ

تو این شرایط هم از شرایط ناراحت میشم و هم از توبیخ کردن خودم. درخواست کارنامه دادم و نوشت باید حضوری تحویل بگیرید، حالا اینکه هیچکس رو ندارم که این کارو واسم انجام بده عالیه. دفعه پیش ملیکس گرفت و سر تاریخ تولد کلی قصه ساختم [خسته ام از این بودن] ایندفعه هم به خودش پیام دادم. دائما فکر میکنم کجاش عادلانس؟ اینکه به واسطه محل زندگیشون تونستن چندین ماه پروژه کار کنن و همه شرایط این مدلیشون اوکی بود حالا من بخاطر یه ورق کاغذ چقدر باید غصه بخورم. از نگار بدم میاد، علی رغم صمیمیت سال اولمون و دعوای آخرش، بعدش با نسا حسابی جور شدن. تو دوران کرونا صمیمیتشون خیلی بیشتر شد و خوشبحالشون که جایی واسه موندن داشتن، اون کار پیدا کرد و اون یکی پذیرش گرفت. کار پیدا کردنش هم این مدلی بود که به واسطه محبوب القلوب بودنش پیش پسرا، کسی که خیلی ارتباط خاصی هم با هم نداشتن واسش این پوزیشن رو پیدا کرده بود. حالا هر بار که بهش پیام میدم قرن ها طول میکشه که پیداش شه [باهاش زندگی کردم و اولویت هاشو میشناسم] و دیگه حس مکالمه باهاش ندارم. نمیفهمم چرا هنوزم سعی میکنم باهاشون در ارتباط باشم؟ حال سال دو رو یادم رفت؟ کارای احمقانه و سم بودنشون که چقدر زجر کشیدم؟ فکر میکنی میتونن تاثیری رو زندگیت داشته باشن؟ امتحانش مجانیه :)

چرا اینهمه تنهام؟ ای مین ایز ایت سامثینگ رانگ ویت می؟ دو ای هم ریپالسیو پرسنالیتی اور وات؟ آیا آزار دهنده هستم؟ چی باعث میشه همه مقاطع زندگیم یه شکل باشن؟

نمیتونم درست فکر کنم و نمیدونم کار درست چیه؟ آیا تو این وقت کم یه میلیون پول کتاب دادن عاقلانس؟ آیا باید زبان بخونم و کلا بیخیال پروژه شم؟ آیا باید فکر نکنم که یه استاد چقدر میتونه احمق باشه که بعد از اینکه خودش ایمیل میده جوابتو نده؟

چرا همه چی تو زندگیم نصف و نیمه س؟ تو شرایط درست بودن و اینهمه پیچ و تاب خوردن باز! و تهش سو وات؟ اگه خونمون تهران بود شرایط فرق نمیکرد؟ میکرد. الان باید چیکار کنم ...

خسته ام بخدا.

۰۱/۰۱/۳۱
Magic Farari