روزها با ماژیک

۳۰فروردين

تلاش رو امتحان کن

سه شنبه, ۳۰ فروردين ۱۴۰۱، ۰۹:۱۲ ب.ظ

بدون ذره ای اغراق هر بار که صفحه اسکن شده انگلیسی شو نگاه میکنم، درد رو تو عمق استخونام حس میکنم. کم اوردن همه جای زندگیم مشهوده، لازم نبود "عالی" باشم، فقط خودم بودن و تو جو موندن کافی بود. میبینی؟ تو این دو ماه هیچی عوض نشده فقط بازم بیشتر عقب افتادی. وقتی میبازی دیگه اون فرصت سوخت شده، با سوگواری و عزلت گزینی به چی میرسی؟

امروز دائما به شه" فکر میکردم، روز اول ترم اول، کلاس ادبیات داشتیم. اولین کسی بود که باهاش صحبت کردم، خیلی بنظرم اتو کشیده اومد تو برک مریم بهمون پیوست. فکر که میکنم اون اوایل همه چی خوب بود، همه چی سر جاش بود. شه" به مرور دور شد و به اکیپ ش" اینا پیوست [یه score واسه هوشش]. روند درس خوندنش صعودی بود تا اینکه آخرا متوجه شدم تو درسا جزو نمرات اول کلاسه، اواسط این دوران با یه پسر مک وارد رابطه شد و گس وات؟ این اواخر با هم ازدواج کردند و میدونم که هر دو پذیرش گرفتن.

این یه شانس برای ارتباط سالم با بقیه بود، با خود ش" همون اوایل رفتیم که دوستش رو ببینه و این خودش یه موقعیت خوب دیگه بود که باهاش دوست شم. وقتی میگم ضعف ارتباط خیلی قضیه عمیق تر از این حرفاست. تو وادی اینکه حیف شدم، بقیه لو لول هستن و من خوبم :)) الان نگاه کردن به لول اونا خیلی میتونه معنی داشته باشه.

فکر که میکنم انگار دو سال اول اصلا تو اون دانشکده نبودم، نه تو ایونتی شرکت کردم نه زوری زدم که خوب باشم حداقل کمی! و نمرات داغون و اونهمه حذف درس که پیشکش. تو فاز دوری از چیزی که هستم و زورکی تو دل بقیه جا شدن بدجور باختم.

خیلی ترسوام، این شفاف ترین حسیه که نسبت به خودم دارم. باید چیکار کنم؟ تلقین اعتماد به نفس؟

۰۱/۰۱/۳۰
Magic Farari