روزها با ماژیک

۳۰فروردين

گذر

سه شنبه, ۳۰ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۱۸ ق.ظ

هوا شدیدا سرده و کمی داره آزار دهنده میشه. مسئله نت رو اعصابمه حسابی، اگه اسمش دزدی نیست پس چیه؟ اینترنت بین المللی :))) اینکه یه گوگل بری هم دو برابر حجم مصرفی کم میشه به کنار، اصلا این کم شدنه هم عادی نیست. چند دقیقه مکالمه تو واتسپ چطور اونهمه نت مصرف میکنه؟ چقدر غم دلم رو میگیره تو این مواقع.

تا اینجا رو دیروز نوشتم.

 

میگن اگه اولش به آخرش فکر نکنی آخرش مجبور میشی به اولش فکر کنی [یا همچین چیزی]. میدونم این موضوع رو بارها و بارها گفتم اما نمیخوام حتی یک روز یادم بره که نتیجه کم کاری و توهم تا کجا کش میاد.

نمیدونم به واسطه شاگرد اول بودنم بین کسایی که تقریبا درس هیچ ارزشی واسشون نداشت یا چیز دیگه ای، این توهم تو ذهنم شکل گرفته بود که من یبار یه چیزو بخونم aced it میکنم، یا اگه کاری رو انجام بدم همیشه بهترین و بی رقیبم. چهار ترم با این ادعای پوچ و مشغول بودن ذهنم به کلی چیز که هیچ کاری نمیتونستم در رابطه باهاشون انجام بدم و کلا جاده خاکی زدنم گذشت. ترم 5 که تقریبا "تمام" وقتم صرف خوندن 14 واحدی که داشتم شد و تهش نتیجه اصلا "واوو" نبود. وقتی کرونا شد و بعد از یه ترم جا افتادم و کلاس ها رو ضبط میکردم و گاهی جزوه مینوشتم تازه متوجه شدم شاید ساعتها وقت گذاشتن و بارها و بارها فیلم کلاس رو دیدن صرفا منو تو جایگاه متوسط قرار بده. 

نمیدونم چقدر میتونم به خودم حق بدم، یادمه اون سالی که پیش مشاور دانشگاه میرفتم، دو تا تست ازم گرفت و چند تا اختلال رو نشون داد که یکیش این بود که حتی کاری که "میتونی" هم انجام نمیدی؛ اینو خیلی خوب تو وجودم حس میکردم. گاهی فکر میکنم رویارویی با خودِ ضعیفم و خودی که اونقدرا هم که فکر میکنی باهوش نیست، insecureم میکرد و باعث میشد همه چیزو به تعویق بندازم. یا ارتباط کمم با بقیه و رقابت نکردن باهاشون یا توهم باهوش بود یا اگه رنک باشم تو چشم بقیه هستم [که فکر نمیکنم این آزار دهنده بوده باشه یا شاید اضطراب اجتماعی اینجا درگیر بوده؟] نمیدونم راستش. اما اینو با تمام وجودم میدونم که هیچوقت تمام تلاشم رو نکردم. تو همین سه ترم اخیر که تقریبا هیچ کاری جز درس خوندن نکردم اگه هر کدوم رو فقط یه ذره بهتر میشدم الان در مجموع اوضاع خیلی بهتر بود.

اما این حس ها همیشه بعد از گذر واقعه سراغ آدم میاد. ترم های اول از چرت و ساده بودن درسا به ستوه میومدم [احتمالا چون نمیفهمیدمشون واسم ساده بوده :))] و ضعف زبان و اینکه نمیدونستم راهکار درست و مقرون به صرفه چیه و حس میکردم دارم عمرم رو تلف میکنم باعث شد کاملا درس خوندن رو ول کنم که خب این وضعیت شد همون آدمی که تو اینستا خیمه زده بود و شخصیت متزلزلش رو به رخ بقیه میکشید [کاش حداقل فعالیتی نمیکردم]. سال دو که درس ها یکم تخصصی تر شد و من نوعی دیگه درگیر شده بودم، سر خیلی از کلاسا رسما هیچی متوجه نمیشدم و انگیزه فهمیدن بعدش رو نداشتم و بازم ول کردم [تقریبا کل ترم رو میخوابیدم]. نتیجه حذف پزشکی یه درس و فیل شدن یه درس بیسیک دیگه و سر جمع مشروط شدن. اینکه سر و ته کلاس رو تشخیص نمیدادم و اون یکی استاده 7 صبح با جبرانی بامباردمون میکرد و ماه رمضون بود و همیشه خواب میموندم. بدترین روزای عمرم بود. پیور ویست. این در حالی بود که مریم تو همین شرایط خیلی از درساهاشو بالای 18 میشد، واسم جالب بود که اصلا فهمیدن واسش مهم نبود، حافظه بخاطر سپردن این مدلی واقعا نعمته. شایدم دارم حسودی میکنم (؟).

اما ته تهش "خرخونی" نتیجه میداد. همین بارها و بارها مرور مطلبه [به خودم اصلا زحمت حل تمرین نمیدادم] و اینو الان درک میکنم که خیلی دیره دیگه. این عملکرد در حالی که کلی از سالهای عمرم بی دلیل هدر شده بود از من بعید بود [قابل انتظار نبود]. کاش فرصت جبران و رشدی باقی مونده باشه.

۰۱/۰۱/۳۰
Magic Farari