روزها با ماژیک

۲۸فروردين

ویرد بات ترو

يكشنبه, ۲۸ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۲۹ ق.ظ

در مورد بعضی مسائل نوشتن تو اینجا بهم دلهره میده، چیزایی که اوایل نوشتنم خیلی ساده بود واسم.

بعد از مدتها سفر یه روزه به کردستان تا حد خوبی رو روانم تاثیر داشت، کاش همیشه اونجا بودیم! هر چند باز هم همون مکالمات چرت در مورد س.کس لایف بقیه و اینکه ازدواج نکردن رو با ازدواج ناموفق یکی میدونن و شاید هم درسته و واسم مهم نیست دیگه. خیلی حساس شدم به مسائلی که خوشحالم کسی تو زندگیم نیست که کانستریتش رو مخ من باشه. عمقِ بی عمق بقیه رو بیشتر و بهتر دارم درک میکنم و خب چقدر احمق بودم واسه اونهمه کر دادن به یه مشت اراجیف. تو هرم نیازهای مازلو، نیاز به ارتباط با بقیه جزو نیازهای نسبتا اولیه آدماست. شاید بخاطر همین بیرون رفتن و سفر و این چیزا حالت رو بهتر میکنه چون میبینی هر کسی به نوعی داره با زندگی سر میکنه. هر چند باید اعتراف کنم که مدتهاست حس میکنم هیچ توجهی از کسی نمیگیرم و در عمل اصلا دنبال چنین چیزی هم نیستم اما ناخوداگاه احتمالا چیز دیگه ایه. هیچ قدمی تو مسیر فشن :) بر نمیدارم. روسریمو تا پایین ابروم میکشم پایین و ماسک میزنم و دمن دتس فیل گوود، این با بقیه تیپم زیاد همخوانی نداره. از اینکه شلوار لی باید بپوشم یا حتی مانتو و روسری اذیتم :)). دیگه قبول کردم که وقتی خودمو تو آینه ماشین میبینم دوست نداشته باشم. و حتی قبول کردم که کسی تو نخم نباشه [هر چند هر بار میریم بیرون بقیه معتقدن خیلی بهم توجه میشه در حالیکه خودم اصلا حس نمیکنم. شاید اینکه اصلا به کسی نگاه نمیکنم هم بی تاثیر نیست! چقدر دارم چرت میگم که البته دوست دارم بگم]. از اینکه همه شکست های زندگیم ریشه در همین حس مزخرف توجه گرفتن داره حالم از خودم و آدما بهم میخوره، چقدر پوچ بودم.

 

هنوز به ش" قضیه رو نگفتم. استاد بهم ایمیل زده بود که من معتقد بودم خبری شنیده ولی سین میگفت نه. جوابشو بعد از کلی ویرایش جملات دادم [متنفرم از نوع ارتباطی که اینطوری باشه و همه کلماتت رو ارزیابی کنی] اونم جواب نداد اصلا. گه میخوری اصلا چیزی میگی وقتی قراره حالم رو با بی تفاوتیت بدتر کنی.

 

اونروز به پ" پیام دادم که در مورد معلم ر" بپرسم، نمیتونم هضم کنم که اصلا چرا با این آدم بودم [ازش بدم میاد حتی]. فکر میکنم وقتی با خودت تو صلح نباشی، همه ارتباطاتت این شکلی تخمی از آب در میان، من واقعا نیاز دارم ارتباط با آدما رو یاد بگیرم. اونروز ربز یه ویدیو گذاشته بود از اکیپشون و یا" خیلی رو اعصابم بود حس میکردم منم :)) تلاش های ناموفق واسه بامزه بودن خیلی رو مخه. شاید یه آدم درونگرا، خجالتی یا هر چیزی از این نوع به شرط خودت بودن بهتر از حالتی باشه که ساکتی ولی میخوای دیده شی [با روش غلط]

 

هنوز رو درس ا.ف هستم و قراره چی بخونم تو این یه ذره وقت؟ خیلی صداها رو اعصابمه و کیفیت ویدیو و صوت لپ تاپم خوب نیست و قضیه رو سخت میکنه. خبرایی که از بقیه بچه ها میشنوم خیلی بهمم میریزه اما ریسپانسم پناه بردن به یوتیوب و پیج فیکه و حرف زدن با یه مشت مریضه. اونروز که ویدیوهای پیج شاهین رو میدیدم، یکی گفته بود چرا معمولا آدمای فقیر [هم مالی و هم سطح آگاهی] بچه های بیشتری دنیا میارن؟ یکی دیگه جواب داده بود شاید چون تنها آرزویی هست که میتونن بهش دست پیدا کنن و احتمالا اونو یه ناجی میدونن که بزرگ شه و وضع اینا هم خوب شه. خیلی جالب بود، گاهی حس میکنم خیلی از کارای دیگه رو هم این دلیل میتونه توجیه کنه.

 

محصولات مراقبت از پوست احتمالا تنها چیزیه که کمی ریلکسم میکنه [به شرط دیدن نتیجه]. چروک شدن زیر چشمم و خط خنده و خراب شدن پوست دستم هر بار که ظرف میشورم خیلی ناراحتم میکنه چون میدونم هنوز اونقدر "زندگی" نکردم و یجورایی به بدنم مدیونم و مراقبت ازش یکم حالم رو بهتر میکنه، روح و روانم پیشکش.

 

فقط کافی بود متوسط بودنم رو بپذیرم و بفهمم این ینی فرصت رشد داشتن.

احتمالا خیلی حرفای زیاد دیگه ای تو ذهنم بود که بخوام بنویسم ولی تا همینجا اوکیه.

 

تو بندگی چو گدایان به شرط مزد نکن

که دوست خود روش بنده پروری داند

تهش تنها پناه و دلخوشی و امیدم خودتی، هوامو داشته باش هر چند بنده به درد بخوری نیستم. دلهره هامو، ترس هامو، تنهایی هامو فقط خودت میفهمی. دوست ندارم غرور هیچ بودن بگیرم، کمکم کن.

۰۱/۰۱/۲۸
Magic Farari