روزها با ماژیک

۲۵فروردين

سیکل آزار

پنجشنبه, ۲۵ فروردين ۱۴۰۱، ۱۱:۰۷ ق.ظ

یکی از چیزایی که از بین هزاران مسئله ای که در مورد خودم شدیدا آزارم میداد و میده اینه که حتی در شرایط حساس به عمر سوزی نه نمیگفتم. ینی غذا نخوردن و بیرون نرفتن و این چیزا برام راحتر از این بود که با یه اسکل مثل خودم چت نکنم. دبیرستان که با بِزی مثلا ارتباط داشتم [اونم تلفنی :))] یادمه دوران امتحاناتم منتظر مسیج هاش مینشستم، رسما ینی به گا میدادم اون شرایط حساس رو، بعدش هم بخاطر نمراتم که به اندازه بقیه خوب نبودن دپرس میشدم. محتوای مسیج هاش هم چیزی جز تحقیر نبود [که چند سال بعد متوجه شدم چه شخصیت حقیر و پرعقده ای داشت!] ینی همزمان هم وقتم و هم روانم تحت الشعاع قرار میگرفت. نمیدونم اسم این ضعف قدرت نه گفتنه یا چی ولی شدیدا درگیرش بودم و شاید هستم. 

پ" بعد از عید 98 کاملا ارتباطش رو باهام قطع کرد [یکی از دلایل عمده بروز شدید افسردگیم واسه من که همین طوریش احساس بی ارزش بودن داشتم]، من تو اون فاصله کلا شمارم رو عوض کردم [از شروع دانشگاه این تصمیم رو داشتم، چون دوست نداشتم با آدمای دوران کنکورم در ارتباط باشم و عوض کردن خط تصمیمی از جنس تصمیمات تخمی من بود] روز تولدم کلاسی که امتحان داشتم رو پیدا کرده بود و جلو در منتظر بود [خوشحال نشدم از اومدنش و باید محکم برخورد میکردم ولی در جواب اینکه شماره جدیدت رو بهم بده، هیچ مقاومتی نکردم] معذرت خواهی کرد و گفت نمیخواستم رابطمون کمرنگ شه [همچین ارتباطی هم نداشتیم! توهین بود اصلا] ولی درسام خیلی زیاد بود و از این اراجیف. اینو گفتم که بگم هیچوقت تو زندگیم این شکلی نبودم که بخاطر یه وظیفه و کار مهم متعلق به خودم، اون طرف مقابل رو نادیده بگیرم که هیچ نقشی هم تو زندگیم نداشته و این خیلی بده. وقتی میدونی کنکور سالی یبار برگزار میشه و آدم دوهزاری تا دلت بخواد ریخته، کجاش سخته که انتخاب کنی؟

 

چند وقت پیش یه پسر 20 ساله اینا تو همون پیج فیک پیام داد و یکم باهاش حرف زدم، دقیقا مثل 20 سالگی خودم بود و حرف زدن به شدت باهاش اذیتم میکرد. نگاه سیاه به همه چیز، تحلیل های کلمه به کلمه چیزای ساده، سوالات بیش از حد :) ینی میخوام بگم شاید منم تو نگاه آدمای اونموقع خیلی ازاردهنده بودم ولی وقنی مهری نباشه و فکر میکنی با خرد کردن طرف مقابل score میگیری، هیچ چیز سازنده ای رخ نمیده و متوجه اشتباهاتت نمیشی. شاید بخاطر همین ما جذب آدمایی میشیم که ازشون حس تحسین شدن میگیریم که معیار کافی برای جذب شدن نیست. اونهمه انرژی سر سناریو نوشتن تو ذهنم و ایده های چرت زدن و حرف با آدمای بی ربط، میتونست خیلی دستاوردهای دیگه ای برام بسازه. کاش حداقل الان فهمیده باشم.

 

ب.ن: پیج قدیمی سیا رو دیدم، خیلی داغون بود :)) [من خودم انقدر داغون بودم که عکسی از اونموقعا اصلا ندارم]. شاید تو 2015 زگزی محسوب میشده ولی خب عکس هاش تو پارتیا یه طوری بود [کاملا مشهود که اعتماد به نفسش زیاد نبوده اونقدارا] ولی الان خیلی خوبه [خیلی خوب]. ینی نه تنها از لحاظ ظاهر بلکه حتی تو زندگی کاریش، میخوام بگم این تغییره مهمه و الا عدد که هی بزرگتر میشه.

۰۱/۰۱/۲۵
Magic Farari