روزها با ماژیک

۲۴فروردين

لب مرز

چهارشنبه, ۲۴ فروردين ۱۴۰۱، ۰۶:۰۰ ب.ظ

تمام این چیزایی که مینویسم و حس هایی که دارم که تموم زندگیمو داره ازم میگیره یا حتی گرفته! با دیدن آدمای دورمون صد چندان میشه. میخوان دعوتشون کنن شام و تف واقعا. میدونم من اضافه ام، بقیه حق زندگی دارن و اینجا خونه من نیست که تصمیم بگیرم اما واقعا نمیتونم اصلا نمیتونم. سالهاست که نه مهمونی رفتم نه عید دیدنی و شاید تا آخر عمرم هم مشتاقم که این حرکت رو در ارتباط با این آدما ادامه بدم. نمیدونم شاید رویارویی با حقیقت زندگیم سخته :)

تو این چند ماه، چندین دوره عزلت گزینی رو پشت سر گذاشتم. بعضا تحمل خانوادم خیلی برام سخت بوده حتی به اندازه یه وعده غذایی، خودمو مدتها حبس کردم تو اتاق که حتی مثلا به اندازه "هیچی" وابسته شون نباشم اما نمیشه. نمیدونم اگه ده سال دیگه، اصلا اگه در کار باشه، چه بلایی سر مغز و معده و روحم میاد. حقم نیست اینهمه سرخوردگی ...

کاش بمیرم [از ته ته قلبم میگم]، وقتی نمیتونم بسازم زندگی دلخواه خودم رو [که اصلا نمیدونم چیه!] بودنم به چه درد میخوره؟

۰۱/۰۱/۲۴
Magic Farari