روزها با ماژیک

۲۵شهریور

کودکی پر از عجایبه

پنجشنبه, ۲۵ شهریور ۱۴۰۰، ۰۸:۵۴ ب.ظ

به مهربون ترین دوستی که در طول عمرم داشتم فکر میکنم، وقتی خیلی کوچیک بودم دوست پیدا کردن واسم خیلی سخت نبود، نمیدونم شاید چون زیادی پرانرژی بودم یا درسخون بودم حتی :))

عروسی ا" بود که فامیلا از راه دور اومده بودن، ز" دختر سفید و آرومی که همسن خودم بود و میم که شاید دو سال کوچکتر بود‌. جالبه که تو سفری که چند سال پیش از اون سال رفته بودیم، با میم و داداش ز" اکیپ تشکیل داده بودم و جالبه که اصلا یادم نمیاد ز" کجا بود! خلاصه که وقتی اومدن، بعنوان سوغاتی یه انگشتر با نگین بنفش اورده بودن که تو قاب کشویی خیلی خیلی کوچیکی بود، شاید یکی از بهترین حس های زندگیم بود اون کادو و راستش الان که میبینم به چیزای ریز خیلی بیش از حد عادی علاقه دارم، مثلا این آشپزخونه های ریز تو اینستا یا هر وسیله‌ای که در ابعاد خیلی ریز نمونه واقعیش طراحی و ساخته شده، حس میکنم یه قسمت از قلب و مغزم اون حس خوب رو یاداوری میکنه. دیگه بعد از اون هیچوقت ندیدمشون، چون هر چی بزرگتر شدیم من شخصا با درس زیادی مشغول شدم و رابطه اجتماعیم و تمایل به دیدن آدما که بای دیفالت کم بود، خیلی کمتر شد... پارسال میم رو تو اینستا دیدم که مهاجرت کرده بود و رو پروفایلش عکسش با نامزدش بود که خارجی هم بود البته. اونموقع فهمیدم که در واقع اون چند روز حدود ۱۵ سال پیش معنیش دوستی نبوده، اما یه حس عمیقا خوب کودکانه چرا...

 

ن" تو دوران دانشجویی خیلی دوست خوبی واسم بود، یکی از آدمایی که قلب خیلی بزرگی داشت و فکر میکردم دوستی طولانی مدتی خواهیم داشت، اما از وقتی با ک" خیلی صمیمی شدن، هر روز درجه صمیمیت ما کمتر شد چون من اصلا با ک" آبم تو یه جو نمیرفت. و از آخرین باری که صحبت کردیم حدود ۶ ماه میگذره :)

شاید از هر مقطع زندگیم به جز دبیرستان البته :)) بتونم یه آدم رو بکشم بیرون از خاطراتم و ازش حرف بزنم بعنوان صمیمی ترین دوستی که داشتم و بعد بفهمم شاید اسمش دوستی نبوده و فقط یه دوره خوش یا نسبتا خوش گذرا بوده ... و بعد با خودم فکر میکنم شاید زندگی همینه... و شاید من زیادی همه چیزو جدی گرفتم همیشه

 

حس میکنم دیگه تو زندگیم هیچ توجهی نمیگیرم، دیگه راه رفتن تو خیابون های این شهر اذیتم نمیکنه چون حس میکنم نقطه جالب توجهی نیستم دیگه :)) شاید نحوه حجابی که انتخاب کردم هم خیلی کمک کرد. گاهی غم وجودم رو میگیره، از تمام روزایی که گذشت از تمام خودم، از اینهمه تنهایی ...بدتر اینکه گاهی حس میکنم حس برتربینی دارم و این حالمو از خودم بهم میزنه چون میفهمم این موقع ها خیلی خالی ام.

حتی درست نمیتونم حرف بزنم و حسم رو شر کنم ...

۰۰/۰۶/۲۵
Magic Farari

نظرات  (۱)

هربار که نوشته هاتو میخونم حس میکنم چقدر بهت شباهت دارم

علاقه به چیزای ریز

کم شدن ارتباطات

افکار زیاد و زیاد...

 

پاسخ:
🥺❤❤