روزها با ماژیک

۳۰مرداد

خاطرات تینیجری

شنبه, ۳۰ مرداد ۱۴۰۰، ۱۰:۳۲ ق.ظ

دبیرستان که بودم، بعضی روزا تو ماشین یه پسره رو میدیدم که به جرات الان میگم جزو خوشگل ترین پسرای مشاهده شده بوده :"))) حتی اونموقع که اصلا درگیر زیبایی و اینا نبودم (واسم تعریف نشده بود و توجهم کم بود، برعکس الان!) خیلی بنظرم خوب بود (نظر انسانی و کلی!).

تو دوران نوجونیم و حتی جوونیم دلبری بلد نبودم و نیستم، یه روحیه نسبتا خشنی هم داشتم که با اعتماد به نفس کم نسبت به جنس مخالف میکس شده بود چون راستش حداقل تو سن بلوغ میشه گفت خوشگل نبودم! و فکر نمیکردم کراش کسی واقع شم یا هر چی، شایدم چون برادر بزرگتر داشتم و خیلی بحث میکردیم :)) و بعدش حضور ع تو زندگیم باعث شد کلا یه حس نفرتی به پسرا داشتم 😁 خلاصه یکی دو بار باهاش چش تو چش (اوج حس تینیجری:)) ) شده بودم و خب نگاه اذیت کننده و مسخره کننده ای نداشت، قبلا این نگاه رو تجربه کرده بودم و میدونستم. میدونی اصلا و ابدا حس کراش و اینا نبود، چون در حالت کلی یه حالت گریزی از آدما و پسرا داشتم، دیگه پسری با این قیافه که پیشکش (اصطلاحا بابا این خیلی هایه و من کجا این کجا) تو اون دوران صرفا هر وقت که این آدم رو میدیدم، تو دلم حس اینکه خوشبحالش و چقدر خوبه و اینا داشتم.

یکی دو سال بعد با یکی از بچه ها که نسبتا دوست بودیم صحبت میکردیم که در مورد بوی فرندش حرف زد و اینکه چطور آشنا شده بودن و فلان، خوب نحوه آشنا شدنشونم این بود که پسره در راه دانشگاه گاهی مسافر سوار میکرده و بعد از مدتها موفق شده بود اینو سوار کنه و شمارشو داده بود که هر موقع ماشین خواست به این بزنگه :)))) و این دوستمون بعد از چند روز تازه دوهزاریش افتاده بود. من دوستشو ندیده بودم و اسمشو فقط گفته بود و خاطراتشونو!

پارسال داشتم گروه تلگرامی شهرمون رو میدیدم و همینطوری رو عکس پروفایلا میچرخیدم که چشمم خورد به پروفایل پسر مذکور که تو ماشین میدیدمش و وقتی اسمشو خوندم دیدم همون اسم بوی فرند دوستمونه :)) لحظه جالبی بود‌. هم اینکه اون بتی که ساخته بودم تو ذهنم چقدر اویلبل بوده (شایدم نه، چون این دوستم خوشگل بود، و خب واسه روابط اینطوری خیلی محرک قوی ای هست این موضوع)  و نکته جالبتر اینکه فهمیدم راننده کامیون شده! ینی شغلی که به اون قیافه حتی یه درصد نمیومد. در جریان کات کردنشون بودم و اسمشو که سرچ کردم تو اینستا دیدم پیجش پابلیکه و عکس عروسیش پست شده بود ...

 

کل این خاطره تا حد خوبی چرت و پرت بود، اما اینکه من اینهمه مدت همون فرمون بت ساختن و پیش داوری های کاملا غلط در مورد آدما رو ادامه دادم یکم تو ذوق میزنه‌. حتی الان معمولا وقتی تو یه رومی هستم و یکی حرف میزنه میرم عکس پروفایلش رو نگاه میکنم و یجورایی خیلی وقتا اون صدا و اون طرز حرف زدن اصلا به قیافشون نمیاد! کاش ذهنم رو بیشتر بتونم کنترل کنم.

۰۰/۰۵/۳۰
Magic Farari