روزها با ماژیک

۲۱مرداد

فاکینگ نات

پنجشنبه, ۲۱ مرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۰۱ ب.ظ

اتمسفر محیطی که توش بودم بارها بارها باعث شده دلم بخواد به زندگیم پایان بدم. مهم نبود تو چه شرایطی بودم، چه وقتی درجا میزدم و جوونیم هدر میشد، چه وقتی مثلا بهترین دانشگاه پذیرفته شدم. که بذار بیخیال شم بیخیال تمام حرفا و اتفاقات که در مورد رشته و مقایسه و این اراجیف شنیدم ...

این اواخر یکی خودکشی کرده بود و میگفتن مصاحبه شغلی رفته و بعد کارو بهش ندادن! غمی که این اتفاق تو وجود آدم تولید میکنه رو ایگنور نمیکنم اما خوب میدونم چه حسی منجر به خلاصی از زندگی میشه ... یادمه اون دوران با یکی آشنا شدم که بیشتر جنبه دیسترکت کردن ذهنم رو داشت، یه هورنی بچ به تمام معنا بود و خب بی احترامی به خودمه، یادمه وقتی گفتم افسردگی ماژور داشتم و کلی دارو مصرف کردم و یجورایی بی حس شدم، برگشت گفت تو چیزیت نیست :))به من نگو یارو توهم تخصص عجیبی داشت! لحنش هنوز تو ذهنم بوق میخوره... بعد از اینمدت خداروشکر میکنم که منو تو همچون فضای مسمومی قرار نداد (احتمالا دارم به خودم دلداری میدم)

 

صدای یه کاه مغزی از تی وی میاد داره میگه دخترای محجبه و مومنه تو خونه موندن، سنشون بالا رفته :))) انتخاب جوونا غلطه (ینی میرن با بی حجاب ها ازدواج میکنن!) میدونی اوکی به هر چیزی که (احیانا) فکر کرده، جالبه که بیکاری، گرونی، بدبختی هیچکدوم عامل اینهمه تجرد نیست ولی حجاب و بی حجابی هست، خدایا چرا ما رو تو این خطه قرار دادی؟

کل امروز بیحال بودم و خواب! سرماخوردگی یا مسمومیت ع نگرانم کرده و همش حس میکنم ناقلم یا مریضم :// بریدم دیگه از این حس و حال و هوا ... دائما فکر میکنم زندگیم هدر شده و با بودنم تو این شهر دیگه پایان زندگیمه نه اغراق نه توهم، حقیقت ... خدایا خودت به دادم برس که کارها خوب پیش بره، جز تو مطلقا کسیو ندارم 💚

۰۰/۰۵/۲۱
Magic Farari