روزها با ماژیک

۱۹مرداد

از تکرار این دور باطل

سه شنبه, ۱۹ مرداد ۱۴۰۰، ۱۱:۰۳ ق.ظ

هر بار که باهاشون بیرون میرم تا دو سه روز کاملا داون میشم، حرفایی که تو جمعشون زده میشه زخم میزنه به روح بی جونم... میدونی تو وجود خودم فراتر از ظرفیتم حس ناامنی دارم و هر چیز اضافه‌ای خردم میکنه ...

دائما فکر میکنم به تنهایی، به ارزش وجودی یه آدم، به حماقت هام ... اینمدت به حدی سنستیو شدم که وجود هر آدمی واضحا و مطلقا آزارم میده. حس بی ارزشی وجودم رو سرریز کرده... دائما حس دلتنگی دارم نه واسه کسی نه واسه چیزی صرفا این حس تلخ رو وجودم نشسته ... 

دیشب ازش خواستم از قدیما واسم بگه، با هر خاطره ای وجودم از نفرت آکنده میشد. به این فکر میکردم که جهل چه موضوع پایان ناپذیری میتونه باشه ... دلم میگیره، نمیتونم چیزی بگم.

 

ذهنم درست کار نمیکنه ... همش میخوابم، و میبینم ۳۶ روز گذشته و سو وات؟ همه اینا در حالیه که میخوام کاری کنم و بیتفاوت نیستم اما ...

۰۰/۰۵/۱۹
Magic Farari