روزها با ماژیک

۳۰تیر

حال بد

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۰، ۰۶:۵۶ ب.ظ

به شخصه وقتی ستاره یه وبی زیادی روشن میشه، اعصابم بهم میریزه :")) سو لتس انفالو می :/

از وقتی یادم میاد حالم بده بخاطر اینکه نمیتونم هنری با دستام بیافرینم! از دوم دبیرستان دوست داشتم ساز بزنم، دوست داشتم زبانم رو قوی کنم، دوست داشتم یه کاری، یه هنری که منحصر به خودم باشه بلد باشم اما تا الانم نیستم ...

با قبولیم تو دانشگاه این حس سرخوردگی بیشترم شد! رشته‌ای که بیش از هر چیز به کارکرد مغزت وابسته بود. تناقض عجیب قضیه این بود که همیشه تو مدرسه از کار عملی فراری بودم، یه جورایی میترسیدم. یادمه دبیرستان که بودیم انگار مثل گربه شرک منتظر بودم یکی منو با خودش هم گروهی کنه :)) هو پتتیک ... مطلقا هم دست نمیزدم به چیزی چون ذره ای باور به خودم نداشتم و به دیگران اووووف ... راستش با این تفاسیر نمیدونم چرا رفتم اون رشته که همه کارها قرار بود عملی باشه ... بای د وی، از انجام مزخرف ترین کارها تو ترم ۱ شدیدا مضطرب میشدم. نمیدونم اسمش چی بود، اعتماد به نفس نداشتن؟ خلاق نبودن؟ وات د فاک واز رانگ ویت می؟

این من دیگه منو به ستوه اورده، نمیتونم ... دیگه نمیتونم برم تو نخ بقیه و با دیدن هنر دستش تو تتو مثلا، یا نقاشی، یا هیکل ورزیدش حالم اور اند اور بد شه .. خسته شدم از اینهمه سرخوردگی ...

حالا من نمیفهمم چطور وسط اینهمه خالی بودن نگران چیز دیگه میشی :)) دنیا به آدمایی مثل تو نیاز نداره ... دنیا آدمایی محکمی داره که واسه خودشون حق زندگی قائل هستن، واسه کسایی که اینقدر بزدل نیستن :)

۰۰/۰۴/۳۰
Magic Farari

نظرات  (۱)

من فکر میکنم، تعداد قابل توجهی از آدم ها همینطوری راجع به خودشون و دیگران فکر میکنن(اینکه چیزی بلد نیستن و دیگران انسان هایی قوی و موفقن). و خب از کجا معلوم، شاید در دید یک نفر دیگه ما اون آدم قوی و موفق باشیم!

پاسخ:
در حالت کلی کاملا درسته، ولی بنظرم خودتخریبی های هر کس منحصر به فرد ؛)) چون خیلی وقتا مثلا تو جمع دوستام حس کردم چقدر شبیه هستیم ولی تو شرایط مختلف از وجود تفاوت ها تو همون موضوع های شبیه بهم شکفت زده شدم، راستش خودمم متوحه نشدم چی گفتم :)) مرسی عزیزم از نظرت ❤