روزها با ماژیک

۳۰تیر

Face it!

چهارشنبه, ۳۰ تیر ۱۴۰۰، ۰۲:۵۶ ب.ظ

به هیچ جمعی جوین نمیشدم، حرف نمیزدم حتی وقتی نیاز بود راجع به چیزی نظرمونو بگیم نمیگفتم و حتی گاهی بهم ضرر میزد این قضیه ...

دائما خودمو سانسور میکردم، تقصیر خودم بود؟ من میخواستم که اینطور باشم؟

اسمش چی بود؟ مهر طلبی؟ ترس از طرد شدن؟ ترس از تایید نشدن؟ :)) دلیل اونهمه مرور کردن خودم چی بود؟ دلیل اونهمه ریکورد کردن واسه اینکه بفهمم چطور بنظر میرسم ...

اینکه اگه یه سمتم دیوار نبود، تمرکزم میشد صفر مطلق :)، اینکه وقتی راه میرفتم کل تنم میلرزید، اضطراب اجتماعی... کلمه قشنگی بود اما شفادهنده زخم هام هم بود؟ نه :)

هر چیزی که اگه به وقتش تجربه کنی، چارچوب اعتماد به نفس عاطفیت رو میسازه رو باختم.

بعضی روزا تو آینه نگاه میکردم و بخاطر اینکه فکر میکردم "خوب بنظر نمیرسم" بیرون نمیرفتم و شاید بیش از نصف یه ترمم اینطوری سپری شد.

یه آدم آروم و ساکت تعریف شدم، اما این اسمش آرامش بود؟ :))) بیش از نصف عمرم هیچ ریسپکتی واسه خودم قائل نبودم با اینکه همیشه تلاش میکردم اگر چه حال بدم نمیذاشت نتیجه ای داشته باشه :) عجیب نیست که انتخاب هام اون شکلی بودن و فکر میکردم حتی بودن اونا هم لطف بهمه :)، هو کرز؟ اصلا به چپ کی بود که چه حالی داری که اونطوری همه چیو به فنا دادی یا میدی، وقتی به قول خودت نه یکبار بلکه همیشه یه حس یکسان رو تجربه میکردی چرا بازم توهم میزدی؟ چرا عمر سوزی میکردی؟ فکر کردی چی عوض شده؟ 

آره وقتی تونستی وسط بانچ آو رگولار پیپل لایک یو! بدون لرز حرفتو بزنی، شاید بتونم روت حساب کنم. دیگه هیچی واسم باقی نذاشتی، بس کن.

۰۰/۰۴/۳۰
Magic Farari

نظرات  (۱)

این پست توصیف مشخصی از منه!

پاسخ:
هیچکس تنها نیست ؛))