روزها با ماژیک

۲۷تیر

حماقت

يكشنبه, ۲۷ تیر ۱۴۰۰، ۰۱:۱۹ ب.ظ

هی این صفحه رو باز میکنم ولی ذهنم و دستام یاری نمیکنن که بنویسم. خسته ام ...

سکانس هایی از زندگیم که با تمام وجود حس حماقت کردم کم نیستن، دیشب خواب دیدم ز داره تو حیاط فرش میشوره :)) و دفتر خاطرات مربوط به سال های ۹۴ اینا تو حیاط بود و بهش بی توجه بودم! بعد فهمیدم ز اونو خونده و حس بد خواب رو نمیتونم توصیف کنم ... صبح دنبال اون دفتر گشتم و هر صفحه‌ش یادآور اینه که چقدر خودمو تحقیر کردم، بخاطر چی؟ حس تنهایی؟ ناراحت نشدن دیگران؟ پوینت قابل توجهیه ... شاید از بچگی اینطوری بودم. شاید توجهم به جزییات خیلی بیشتر از بقیه بود، حرفا واضحا تو ذهنم میموند و طبیعتا وقتی آدما برخلاف چیزایی که قبلا گفته بودن، نظری میدادن متوجه میشدم. وقتی لاف میزدن اصطلاحا، وقتی ... وقتی خودشون نبودن متوجه میشدم ولی میدونی چیه؟ هیچوقت به روی کسی نمیاوردم، هیچوقت کسی رو مسخره نمیکردم، همیشه سعی میکردم با شور و هیجان (حتی ساختگی) به حرفاشون (حتی اراجیفشون) گوش بدم. شاید بعد از اون رفتار فوق مضحکم با ف تو اول دبیرستان، باعث شد واسه جبران اونهمه حس بد بیشتر این شکلی شم. انقدر تو این مسیر پیش رفتم که فکر میکنم هر کی باهام برخورد داشت (نه اینکه منو میشناخت) احتمالا فکر میکرد چه آدم ساده و کلا ساده  دیگه :))) هستم. حتی یادمه یبار تو اون دوران چرت دبیرستان یه دختره بود که از توصیفش بگذریم ... عین این جمله رو بهم گفت :)) به خیال خودش منو آتالیز کرده بود و راستش حتی همون موقع حس تاسف برای خودم و اون رو همزمان داشتم ...

میدونی بخاطر تمام حس های بدی که به خودم داده شده بود، شدم این ... آدمی که بیش از اندازه و حتی بیشتر از قلب خودش، مراقب قلب دیگران بود حتی اگه به قیمت احمق فرض شدنش تموم میشد ...

نمیتونم درست در این مورد حرف بزنم پس بگذریم ...

بیشتر مطالب اون دفتر مربوط به کسی بود که فکر میکردم عامل خیر و برکته تو زندگیم :))) حرفاش جدید بود، اما این برخلاف چیزی که اوتموقع من فکر میکردم مزیت اون شخص و خاص بودنش نبود، بلکه افیشنسی آدمای خوب (که خوب حرف بزنن) دور من کم بود، میدونی کسی که حرف نمیزنه باهات ولی آسیب هم وارد نمیکنه سگش شرف داره به وجود اونایی که حرفاشون قشنگ اما حضورشون در نهایت ویرانگره ... یادش میفتم، زخم هام تازه میشن... میدونی حضورش باعث زیرسوال رفتن خیلی از افکار توهمیم شد، قدیس فرض کردن آدما... میدونستم عادی نیست اما نمیدونم چرا بهش کر میدادم، چرا مهم بود؟ یا شاید اصلا نبود ... اما از بین اونهمه زخم، بعضی چیزا یادگاری خوبی بودن... حرفایی که به دردم خوردن حتی اگه از سر باد معده بودن ... حالا نوشته‌شو خوندم و برای بار چندم "دیگه چیزی تو قلبم جابجا نمیشه"، شاید واقعا ساده بودم و احمق در خوب انگاری های بی دلیل ... اینقدر متن احمقانه بود که سخت نیست بفهمی طرف چی فرضت میکرده :)) شاید واسه همینم هست که غرق در سکوت میشم، بحث نمیکنم، دفاع نمیکنم، نمیگم اشتیاه کردی، فقط میرم ...

میدونی شاید بهتره به روی آدما بیاری که میفهمی ...

بیشتر از این حال نوشتن نیست ...

۰۰/۰۴/۲۷
Magic Farari