روزها با ماژیک

۲۸خرداد

فکتال

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۴:۱۲ ب.ظ

بعد از ۵۰۰ روز بیرون رفتم و کوچکترین پالسی نگرفتم :) هم بخاطر نوع پوششی که انتخاب کردم و خوشحالم که به این مرحله از بلوغ رسیدم.

هر روز بیش از پیش میفهمم که متعلق به اینجا نبودم و نیستم. در ایز ناثینگ تو فیل گوود. میدونی من ذاتا ادم شیکی هستم‌، اما بچ بودن و شیک بودن در ار دیفرنت ثینگ.

ببین به چی دارم فکر میکنم! تا وقتی که سلولی از مغزت درگیر چیزی میشه ینی هنوزم سطحت همونه. وقتی هنوزم ناراحت میشی از پالس نگرفتن ینی هنوزم سطحت همونه.

بیخیال، فقط میتونم بگم این مسئله رو از تمام ساختار فکریت حذف کن، چون دیگه کاملا وابسته به شانسه و نه هیچ چیز دیگه.

تو دلت میخواست دو تا بچه با اختلاف سنی ۱۸ داشته باشی، با این روند فکر نمیکنم شانس همون یدونه رو هم داشته باشی :) پس بیخیال، حداقل از انفعال خودتو نجات بده.

حداقل واسه خودت به تنهایی زندگی و آسایش بساز، اگه حتی آرامشی نبود...

اگه واقعا به مرحله خنثی بودن برسی، ینی بیخیال مطلق، اونموقع میفهمم سلولی از مغزت هدر نمیشه دیگه‌. 

با وجود اون اتفاقات، کارهای احمقانه‌ای که کردی، دیگه طرد شدگی بیش از اون نمیشه :) سو موو آن، روز تولدت مثلا انتظار داشتی شاکینگ باشه، آره بود. مطلقا هیچکس بهت فکر نمیکنه‌. آره حس تلخیه، بقول خودت هیچ قطعیتی وجود نداره. ولی خب اینم یه سیری از زندگیه

حس بدی دارم بخاطر تصمیمم.

۰۰/۰۳/۲۸
Magic Farari