روزها با ماژیک

۲۸خرداد

ار یو ردی؟

جمعه, ۲۸ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۵۸ ق.ظ

واکنش عصبی شدیدی نشون میدم هر دفعه ... چون تک تک حس های بد از گذشته تو قلبم تلنبار شدن. لعنت به من بخاطر بودنم ...

اول صبی رفتارم کاملا سگ گونه بود :") ناراحت شد، خیلی ناراحت ... نمیدونم چرا باید به دنیا میومدم که تعریف کل زندگیم همین حس ها باشه.

میدونی هم از ناراحتی هاشون ناراحت میشم، هم متنفر میشم از تمام حس هایی که بهم دست داده، بعد هم از تحلیل هاشون که نشانه عدم درکشون حتی به اندازه ۱ درصد از من و حس هاییه که تجربه میکنم.. سعی میکنم علتش رو پیدا کنم. دلیلش تحت تاثیر قرار گرفتن حرفای دیگرانه؟ یا تک تک با هم بودنمون و حس هایی که تجربه کردم؟ کاش فقط یکم احترام به پرایوسی و درک شدن رو از طرف شما تجربه کرده بودم ... لعنت به من

 

درس دو واحدی که رسما بخاطرش پاره شدیم. ارائه تموم شده و اسلایدهاشو گرفته، نگرانم، تخمین میزنم که چند درصد میتونم قابل قبول باشم. لعنت به تمام این حس ها... اینکه درس رو درک نکردم مطلقا و نمیدونم چکار کنم...

نمیدونم منشا اینهمه حس نفرت چیه، نمیدونم چرا کوچکترین حس خوبی تو قلبم وجود نداره‌. مثل یه لوپ تکراری همیشه تصمیم نهاییم اینه که خودمو خلاص کنم، اما کاش واقعا جراتشو داشتم و اینقدر دلم نمی‌سوخت از فکر به بعدش، به سختی‌ها و غم‌هایی که واسشون پیش میاد نه بخاطر من، بخاطر حرف مردم :)

در حد سه روز وقت واسه جمع بندی و آمادگی برای امتحانا، درسایی که نه علاقه‌ای به خوندنشون دارم و نه انگیزه‌ای :)

قرار نیست چیز خوبی بنویسم وقتی اینهمه آشوبم و خسته.

 

 

۰۰/۰۳/۲۸
Magic Farari