روزها با ماژیک

۲۳خرداد

از این درشکه بیا پایین ...

يكشنبه, ۲۳ خرداد ۱۴۰۰، ۰۹:۵۸ ب.ظ

زیادی تلخ بوده همیشه، نه اینکه شیرینی‌ای نبوده، نه...

اون جلسه‌ای که گفت تک نفره قبول نیست و باید دوتایی باشین، مثل همیشه استرس تنها موندن رو گرفتم و به میم گفتم باهم باشیم پیلیز !:) و نگران این بودم که انتخاب نشم، مطلقا نه بخاطر اینکه بهتر از منه (اما این حس همیشگیه منه)، و گفت اوکی!

بعد از چند ساعت پیام داده بود که نمیشه سه نفره بود؟ سین نکردم. پاک کرد... بعدا گفت ف بهش پیشنهاد داده بوده و قطعا بی میل نبوده و من سد راه بودم انگار.

حالا ددلاینشه، و همه کارا رو خودم با کمک سین انجام دادم و حتی درست و حسابی تشکر نکرد (قطعا واسم تشکر مهم نیست، اما فقدان شعور و ادب چرا :) ) و قسمت مهم ارائه هم با خودمه که امیدوارم از پسش به خوبی بربیام.

اینا رو مینویسم که شاید یادم بمونه یقه جر ندم واسه دیگران، واسه دیگرانی که ... بیخیال

 

فضا متشنجه، بهشون حق میدم اما چاره چیه، هیچوقت و هیچوقت مطلقا تو زندگیم از بودنم خوشحال نبودم، چه وقتی مثلا بهترین بودم تو یه حوزه‌ای و چه وقتی زندگیم افتاده بود تو سرازیری مطلقا پوچ. چرا باید میبودم؟ :) کاش همون سالی یبار هم آلارم نمیداد این بودن...

حسم واسه نبودن و خلاصی از هر حسی پررنگتره، نمیتونم خودمو گول بزنم که به قدر کافی خوب نیستم، تو هیچی. نمیتونم بیشتر از این تظاهر و جنگ کنم واسه چیزی که استعداد درخشانی توش ندارم اما مسیرش اگه به مقصد مدنظرم ختم شه واسم جالبه. نمیتونم نبینم و فکر نکنم که واقعا ایده‌‌ای و سنسی و شوری واسه زندگی ندارم، حتی ۱ درصد. دلم به درد میاد از دیدن غمشون شاید حتی از خجالت کشیدنشون ... اما هیچ ایده‌ای جز این ندارم که کاش هیچوقت نبودم که دغدغه مازادی باشم واستون...

از سیر صعودی زندگی اطرافیانم میتونم بگم:

از تلاش و کسب درامدهاشون، چه با نقش درسی، چه مدل، چه آرایشگر، چه ابراد، چه ...

خدایا کمکم کن 💚 اما حتی نمیدونم تو چی ... خودت هدایتم کن یا ارحم الراحمین

۰۰/۰۳/۲۳
Magic Farari