روزها با ماژیک

۲۸ارديبهشت

اصطحکاک ذهنی

سه شنبه, ۲۸ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۸:۵۰ ب.ظ

به جای جذر گرفتن، تقسیم بر دو کردم! :)

همش به ه فکر میکنم! اینکه تو آز لیسی استادا چی رقم زده... دمش گرم :) از اون آدما که همه معادلات رو بهم میریزه، ده ترم و تهش یوبی‌سی... گاد

سال ۲، تنش روانی‌ای که تو اتاق بود، یادت رفته تو گروه پیام میداد و اون ۴تا رو منشن میکرد؟:) نظافت اتاق یادته؟ از راه نرسیده اوردر میخوردی و واکنش اون بچ؟ 

صبحا با استرس پا میشدی (من میگم مگس‌ها رو هر جا نکش و ننداز اونجا بمونه یا تو سفره!!، و هر دفعه این مکالمه تکراری که فلانی بعدش میاد:) کل زندگی همینه ها)، که قبل از بیدار شدنش از وسایلش استفاده کنی :) که یکی مثل ا تاییدت کنه؟:))))) معدل ۱۱، میتونی هضمش کنی اصلا؟ الان شدی این که واسه اینکه فقط به مرز به حساب اومدن بیای داری خودتو جر میدی... به چه قیمتی؟ اون یارو که اصلا نمیرفت و میگرفت میخوابید قطعا معدلش از تو بالاتر میشد، صرفا دارم سعی میکنم بفهمم چیکار میکردی... میدونی در حالیکه داشتی کرم پودر میمالیدی و سعی میکردی بی نقص باشی :) میشه الان بگی چی شد؟ جز به گا رفتنه پوستت، به گا رفتنه اون سال به کل و هیچ و تاکید میکنم هیچ توجهی به دست نیاوردی :) و تهش شد که دیگه چی واسه ارائه دارم وقتی ریمل دیور و کرم پودر مک نتونست کاری کنه ...

آره، این وضع رو "ساختی"، ینی اگه عمدا هم میخواستی گند بزنی اوضاع این نمیشد ...

هی :) خلاصه که گذشت... اما کاش خدا به بزرگی خودش به دادم برسه و نذاره پرت شم به ته اون تاریکی‌ای که خودم ایجادش کردم، خودم عمیق‌ترش کردم و خودم خودمو پرت کردم توش ...💔

۰۰/۰۲/۲۸
Magic Farari