روزها با ماژیک

۲۷ارديبهشت

بنگر که چگونه میکشی و زنده میکنی...

دوشنبه, ۲۷ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۶:۵۶ ب.ظ

بعضی وقتا از فکر به "خودم" به حدی حیرت زده میشم که مطلقا باز میمونم از ارائه هر تعریفی از خودم

...

یادم اومد که تابستون یکی از سالهای دبیرستان، احتمالا تابستون دوم بود که یه سری کلاس هایی برگزار میکردند که راستش نمیدونم واضحا هدف چی بود :)

منم که از اون دسته از آدمایی بودم یا بهتره بگم هستم که اگه یه برنامه‌ای یا کلاسی بود که حتی یه نفر شرکت میکرد و من نمیکردم استرس مازاد بهم وارد میشد، حتی اگه هیچ و مطلقا هیچ استفاده‌ای از اون کلاس نمیکردم. بگذریم... یه روزی زد بهم گفت میخواد بره جواب آزمایش بگیره و تا یه مسیری باهام میاد، تو راه یکی از اقوامشو دید و عملا حضورم کاملا خنثی شد :)) خلاصه که واضح یادم نیست اما یه سکانسی میاد تو ذهنم که دوتایی اومدن تو حیاط مدرسه نشستن و اون فیس پر از حسادت که از ذهنم پاک نشده ... این قصه یکی از هزاران قصه‌ای که از اطرافیان یادم میاد که دنیای کوچیکشون چقدر دنیا رو واسم تنگ میکرد که مبادا حالم خوب باشه چون حال خوبم حال اونا رو بد میکرد... این در حالی بود که نمیتونستم مثل اونا زندگی کنم چون دنیای همچون آدمایی واسه امثال من جایی نداشت و نداره ...

نمیدونم اسمش حماقته، یا قلب و دنیای بزرگ که الان وقتی آدما رو میبینم اونا همچنان چهره پر از نفرت و حسادت رو تحویلم میدن و من یه لبخند به پهنای صورتم :)) 

من فکر نمیکنم که خدا منو رها کرده باشه یا رها کنه تو اتمسفری که فقط خودش میفهمید چی کشیدم و خودش میفهمه چی میگم ...

اگه من ساعتها و روزها بگم و بنویسم از اون دوران، تهش میشه یه رمانی شاید از جنس غم و اتفاق طبیعیه بعدی برای هر مخاطبی، فراموش کردنه...

باید دیگه اعتراف کنم که پیام دادنم با صداقت مطلق :)) به ب و ک جزو احمقانه‌ترین کارهای عمرم بود. 

خدایا خودت کمکم کن 💚

۰۰/۰۲/۲۷
Magic Farari