روزها با ماژیک

۲۶ارديبهشت

یه مود دارم قلقلیه

يكشنبه, ۲۶ ارديبهشت ۱۴۰۰، ۰۷:۴۶ ب.ظ

فکرم دائما میره سمت روزایی که از شدت هیجانِ یاد گرفتنِ چیزی قلبم واقعا میتپید، اینکه دلیل، کودک بودنم بوده یا دنیام کوچیک بوده یا هر چیزی نمیدونم! اما اون حس‌ها خوب بودن ...

اون حس‌ها منو به سمت تلاش کردن سوق میدادن‌. نمیتونم بگم که دانشگاه نقطه کورکننده این حس بود، چون نبود، چون قبلش این اتفاق افتاده بود، دوره‌ای که تصمیم گرفتم زندگیم یه لوپ از پوچی باشه...

اینکه یادم نمیاد آخرین بار کی این حسو تجربه کردم، شاید اون ترمی که با نون کلاس داشتم و آخر شب تک و تنها تو سالمط بودم و داشتم سعی میکنم بعد هوشمندتر وجودم رو بیرون بکشم، به اندازه یک آن اون حس برگشت اما دوامی نداشت. نمیدونم دلیلش علاقه نداشتن بود یا خستگی روحم از تکرار!، نمیدونم سنگینی مطالب و درک نکردنشون بود یا عدم تمایل واسه فهمیدن :) اما خیلی وقتا حتی اون حس استرس مثبت هم واسم ایجاد نمیشد. اینکه خیلی وقتا حس میکردم در بهترین حالت دارم یه سری اراجیف (از نظر خودم) رو میفرستم تو مخم... بعد از اینکه امتحان ت دکتر ش رو حقیقتا گند زدم، تلنگر بزرگی واسم بود، درسی که برخلاف ترم قبلش، خونده بودم و فکر میکردم چه کار بزرگی کردم که نذاشتم انباشته شه ؛)) اما اینکه سر امتحان عملا کپ کرده بودم و این در حالی بود که خیلیا باهاش اوکی بودن و نمره خوبی گرفتن...

شاید این اون نقطه یکم به خودم اومدن بود، اینکه اونقدرا هم که توهم نبوغ داشتم:))) و فکر میکردم اگه تو فلان درس نتیجه نگرفتم، چون نخونده بودم (وظیفه دیگه‌ای داشتم آیا؟؟) و اگه بخونم میترکونم! نبودم! چون اساسا فقط خوندن با توهم فهمیدن جوابگو نیست هیچوقت.

سعی میکنم ذهنم رو دیسترکت کنم از خبری که اخیرا شنیدم، ه خیلی واسم‌ شوکه کننده نبود چون واضحا در حال تقلا بود اما خب شنیدن اسم اون دانشگاه همیشه منو شوکه میکنه :")

اما ام جی چرا ... نه اینکه شوکه بشم، به این فکر میکنم که چه زود گذشت و این اولین خبر رسمی بود... قطعا خیلیا هم تو شرایط خوبی هستن از جمله نون... دارم فکر میکنم به میم که شاید حدود یه سال پیش بود که آزمون داد، یا کاف که از اول به بهترین شکل درگیر بود، به میم.ق، به رز، آه خدایا ...

تحت فشارم، در حد متلاشی شدن...

خدایا خودت واسم اتفاقات خوب رقم بزن... تو همیشه حواست هست 💚

۰۰/۰۲/۲۶
Magic Farari