روزها با ماژیک

۲۹فروردين

۲۹ فروردین ۰۰

يكشنبه, ۲۹ فروردين ۱۴۰۰، ۰۸:۲۹ ق.ظ

برقا قطع شدن و داشتم درس ز رو میخوندم که جلسات قبل ازم سوال پرسید و هول شدم و جواب درستی نتونستم بدم :) منظورم جواب سوالی که پرسید نیست، منظورم نحوه ریکشنیه که نشون دادم ...و ابراز تاسف کرد، نه به طور مستقیم نسبت به من! اما خب ... فکر کن تنها درسی که در طول ترم داری میخونی و تا حد خوبی بلد هستی و با یه برخورد اشتباه چه حسی رو القا کردم :)

نمیدونم عادت کردم یا هر اتفاقی بهانه خوبیه واسه پس کشیدن، از وقتی مجازی شد همه چی، درس خوندن من حول فیلم‌های ضبط شده میگذره و خب وقتی برق نباشه فقط منتظر میشینم که دوباره وصل شه، و هیچ کار دیگه‌ای نمیکنم...

 

شاید دقیقا قبل از دانشگاه بود، و حتی بهتره بگم تا همین سال اخیر... از حرف زدن تو هر گروه تلگرامی، بهتره بگم هر جمعی! چه حضوری چه مجازی ... وحشت داشتم و هیچوقت نه حرف میزدم، نه با گروهی بیرون میرفتم و نه هیچ کار دیگه‌ای. اینکه بخوام از علاقه‌ام راجع به "هر چیزی" حرف بزنم واسم غیر ممکن بود، یا اگه حرف میزدم، انتظارم این بود که علایقم مورد پسند دیگران واقع نشه :)) خب قطعا اینم ریشه در جایی و چیزی و حسی داره که فعلا بیخیال. و اینکه شاید اونقدرها دایره شناختم وسیع نبود. مثلا اینکه قبلا شاید کلا دو سه تا فیلم انگلیسی دیده بودم و اونم دوبله ! اینکه خواننده ها و بازیگران خارجی رو نمیشناختم و حتی الانم خیلی نمیشناسم چون عاشق کراکترشون تو اون فیلم و سریال هستم و زندگی شخصیشون عملا جذابیتی واسم نداره.

یادمه وقتی اوایل دانشگاه، یه شب با بچه‌ها خواستیم فیلم ببینیم و من جوگیر شدم و گفتم فلان چیز رو من دارم ! وقتی دیدن دوبله‌س، عکس العملشون وحشتناک بود... و شاید من واقعا تا اون لحظه فکر نکرده بودم که فیلم رو با زبان اصلی ببینم :)) یا وقتی آهنگی به کسی معرفی میکردم و بازخورد خوبی نمیگرفتم که البته لازمه بگم آدمای اطرافم هم بی مشکل نبودن! و دریچه‌های نگاهمون خیلی فرق داشت.

وقتی همون اوایل کورس زبان عمومی رو برداشتم و تو کلاسی رفتم که نه تنها دانش زبانیشون خوب بود بلکه بعضیا در حد یه نیتیو صحبت میکردن و من حتی متوجه خیلی از جملات نمیشدم چه برسه بخوام حرف بزنم! و حس سرخوردگی اون لحظات رو نمیشه توصیف کرد...

اما این روزا راحتر حرف میزنم، تو گروه آهنگی که یکی از بچه‌ها زده، آهنگ میفرستم. نظرم رو راجع به مطلبی میگم و کارایی از این دست. هنوزم آهنگایی که از نظر خودم خوبن، بازخوردی نمیگیرن :) اما مثلا وقتی کسی یه آهنگی واسم میفرسته و من خیلی خوشم میاد و اونو فوروارد میکنم، چند نفری ریکشن نشون میدن! و دوباره همون حس که "چیزی از طرف خودت قشنگ نیست" تو وجودم فریاد میکشه ...

اما این تغییری که گفتم دلیلش محکم شدنم یا خودمو دوست داشتن و قبول داشتن نیست... شاید الان که یجورایی آخر این مسیره و واقعا نمیدونم قراره چی بشه و چکار کنم، دیگه حس میکنم چیزی برای از دست دادن پیش دیگران ندارم و راستش هو کرز ابوت می :))) اینکه پذیرفتم مرکز توجه آدما نیستم و اصلا کارام به لنگ کسی نیست که بخوام انقدر هر کاری رو تحلیل کنم.

حتی تو همین وبلاگم همین بود... هیچوقت واسه هیچکس کامنت نذاشتم. حتی گاهی بعضی وبلاگا رو میخونم و انقدر حس هم فرکانسی با نویسندش میکنم که حیرت انگیزه اما باهاش حرف نمیزنم، چون با خودم میگم که شاید هیچکس دوست نداره شبیه تو باشه که بخوای این‌ جمله رو بیان کنی اصلا! یا وقتی کسی منو میخونه حسم اینه انگار داره بهم لطف میکنه :) گاهی از این درون خرد شرمنده میشم...

 

برق وصل نشده هنوز :")

۰۰/۰۱/۲۹
Magic Farari

نظرات  (۳)

من هم گاهی همین حس رو تجربه میکنم و بنظرم قرار نیست همه با هم یک‌رنگ باشیم:)

پاسخ:
دقیقا :") اما فقط اینکه بتونی نظرتو راحت بگی و انقدر نگران تایید و رد دیگران نباشی.
مرسی از نظرت :) 🌹

همینطوره، من گاهی ترس تایید دیگران رو میگیرم و به طرز عجیب و غریبی وقتی که رد میشم حس شکستگی پیدا میکنم اما خب تو بیشتر وقتا یا حرف نمی‌زنم یا به کتف چپ‌ ِِ  خویش محول میکنم انور رو ؛)

پاسخ:
چه عالی، دمت گرم واقعا 💚

سلام (:

اتفاقی از وبلاگهای به روز شده اینجا رو پیدا کردم...

به این فک کن که شاید سلیقه تو خیلی خاص و متفاوت هست و کم هستن آدمهایی که مثل تو فک کنن و بپسندند واین اصلا بد نیست.خیلی هم خوبه (:

 

پاسخ:
سلام عزیزم، ممنونم از نظرت 🌹