روزها با ماژیک

۱۸فروردين

حس ماندنی

چهارشنبه, ۱۸ فروردين ۱۴۰۰، ۰۷:۰۲ ب.ظ

شروع کردم به لغت خوندن و هر بار که سایت رو چک میکنم، تو یه زمان کم، کلی آدم ازم جلو افتادن یا جلو هستن‌... میدونی دارم به تمام لحظه‌هایی فکر میکنم که حس میکردم خیلی خفنم! همین فوکسد نبودن، همین پرت بودن... ببین چقدر مسیر زندگی آدم رو عوض میکنه، از کی میتونی شکایت کنی جز خودت؟؟ دقیقا همین بوده، تمام لحظاتی که فلسفه بافی میکردم و میترسیدم!! آدما در حال تلاش بودن، پس بیخود نبود وقتی تو نتیجه میدیدی که چند هزار نفر ازت جلوترن! 

 

قبلنا یه پست گذاشتم از یکی از ورودی های سال پایینی یه رشته دیگه که به واسطه هم اتاقیم میشناختمش، هر موقع که میرفتم کتابخونه دانشگاه اونجا بود، مشغول درس خوندن طوری که لذت میبردی از نگاه کردن بهش! من از اون دسته آدما بودم که اگه در بهترین حالت درس میخوندم، هیچوقت به تمرین نمیرسید !:) چون بنظرم هیچوقت به قدر کافی اماده نبودم و خب چه احمقانه :) چرا فکر نمیکردم که تمرین کردن خودش بخشی از آمادگیه، تو اگه کل اصول شنا کردن رو بخونی اما تن به آب ندی به چه دردی میخوره دقیقا؟

 

یکی دیگه از ادمایی که میشناختم رو دیدم تو بیو زده که دانشجوی فلان/یو سی ال ا :) آه از این حس... 

اینجوریه که هم از بی توجهی و هم از توجه گند میخوره به همه چی، چون وقتی دیگه ضرورت یه چیز یا بی اهمیتیش رو یبار بهش رسیدم دیگه ول کن نیستم!! طوریکه تو همین هفته یه سوال رو نتونستم جواب بدم که اصلا جواب مهم نبود، پرت بودنم بد شد :")، از کوییزم که نگم... دلیلشم اینه که بجای مفید کار کردن، همش دنبال حساب کتابم

 

چه حیف شد همه چی ... ینی میتونم کاری کنم؟

۰۰/۰۱/۱۸
Magic Farari