روزها با ماژیک

۱۶فروردين

نا کجا...

دوشنبه, ۱۶ فروردين ۱۴۰۰، ۱۰:۰۳ ب.ظ

ازم پرسید فلان چیز کدوم سمت بدنه، نمیدونستم... خب خیلی ساله که گذشته و من هیچوقت نذاشتم میونه خوبی با اون درس برقرار شه :) به قول یکی از معلم ها تو میخوای ادامه تحصیل بدی یا نه :)) واقعا داغون بودم و هستم ...

 

با عصبانیت گفت وقتی میری اتاق در رو قفل کن که اذیت نشی بخاطر بچه ها، با عصبانیت گفتم باشه... لعنت به من، چرا عصبانی شدم، چرا پیش آدمایی که دوست نیستن اونطور برخورد میکنم :"( 

 

انقدر هیچوقت مورد توجه نبودم و وقتی میخواستم حرف بزنم عملا هیچکس توجه نمیکرد ... آه :) ماها خیلی سعی میکنیم از عزیزانمون تصویر ایده آل بسازیم اما واقعیت اینه که آدم با ماشین بغلیش تصادف میکنه... شدم این آدم که از ابتدایی ترین حقوقش هم نمیتونه دفاع کنه، فقط عصبی میشه...

 

بارها گفتم انگار از زندگی هیچی نمیخوام! هیچی منو سر ذوق نمیورد با اینکه شاید خیلی قابلیت ها بود.‌. بخش عمده‌ش بخاطر تنهاییمه... الان که فکر میکنم میبینم تو همون موقعیتی هستم که یه خورده بهش فکر کردم قبلنا، همون دانشگاه، همون مسیر... آه فکر کن اگه هدف داشته باشی و تلاش کنی چقدر حس خوبی پیدا میکنی :)

 

خسته‌ام ...

۰۰/۰۱/۱۶
Magic Farari