روزها با ماژیک

۲۶بهمن

اژدهای درون

يكشنبه, ۲۶ بهمن ۱۳۹۹، ۰۸:۰۷ ب.ظ

اولین روزایی که این وبلاگ رو ساختم حس میکردم به لحاظ شخصیتی نسبت به سالهای رکود و حماقت محض خیلی رشد کردم و چیزایی دارم که تو قسمت "درباره من" این وبلاگ بنویسم ... اما با گذشت فکر کنم یک سال هنوزم به اون قسمت سر نزدم که بخوام چیزی بنویسم.

نمیدونم این حس و این حرف واسه کسی قابل درک هست یا نه، اما واقعا هیچ تعریفی از خودم ندارم! نمیدونم کی هستم، توانایی هام چیه، ضریب هوشیم قابل قبول هست یا نه ..‌. اینکه یهو درونم لبریز میشه از حس "توانستن" ناشی از واقعا توانستن هست یا توهم و عدم توانایی مقابله با حقیقت ...

نمیدونم اون آدم باهوشی هستم که خانواده یا بهتره بگم س بهم میگفت، و شواهدش تاپ بودن وسط یه عده که اصلا درس خیلی براشون مطرح نبود! بودم یا یه آدم حتی کندهوش!!!! که مثلا بعد از چند سال نتونستم رتبه خوبی کسب کنم (اوکی! با قبول افسردگی و بی انگیزگی و همه این موارد)، اینکه درس هایی که خیلی ها نمره خوبی کسب کردن یا میکنن گاهی حتی نزدیک بهشون هم نبودم ... اینکه مخصوصا بعد از قبولی تو دانشگاه از هر چیز چالشی و نیاز به تفکری فرار میکنم و حس میکنم قدرت تفکر ندارم کلا!!!! و بازی نکرده تسلیم میشم به سادگی :) اینکه اصلا چیزی جذبم نمیکنه، مطلقا هیچ چیز. منظورم جذب کردنی هست که با جون و دل خواب و خوراک رو ازت بگیره ...

هر چیز جدیدی حس اضطراب و ناامنی ۱۰/۱۰ بهم میده، برای نتیجه معقول و نه درخشان گرفتن باید چندین بار یه مطلب رو مرور کنم. و اگه آشنایی نداشته باشم واضحا همه تنم میلرزه ...

 

اون سالی که بلاخره تسلیم شدم! و راهی دانشگاه شدم که نه هیجانی واسش داشتم و نه حتی دلیل! هیچ چیز اون دانشگاه واسم اهمیت نداشت و همیشه با خودم میگفتم ببین چیه که من قبول شدم!!!!! همون من که گاهی فکر میکردم لیاقتم چیزای معمولی نیست :") وات د فاک واقعا؟ بخاطر کدوم دستاوردم همچین حسی داشتم؟ امشب که دیدم اون استادی که مثلا تو چشم بود یه آدم زیر معمولیه واقعا بهم ریختم! میدونی چرا؟ چون حس کردم که آره! من هیچی نیستم 😊 آه خدا ...

چقدر دلگیرم و خسته ... چقدر سردرگمم...

۹۹/۱۱/۲۶
Magic Farari