روزها با ماژیک

۲۱بهمن

با من بخوان از این من هیچ !

سه شنبه, ۲۱ بهمن ۱۳۹۹، ۱۱:۴۸ ق.ظ

هر چقدر که زمان میگذره و اتفاقات مختلفی رو تجربه میکنم تازه میفهمم چقدر ساختار ذهنی و فکری مزخرفی داشتم و شاید دارم :")

ترم ۱ که بودم، یه دختری بود که تو راه خوابگاه با یکی از همکلاسی های پسرش دیدم و هر دو بنظرم خیلی چیپ بودن :)))) حس خوبی به دختره نداشتم! یبارم که با ع دیدمش دیگه تو ذهن محدودم مهر رد شدن خورد... ترم ۵ که بودم، بیشتر وقتم رو تو سالن مطالعه میگذروندم، اولین اتفاق این بود که میدیدم چقدر بچه ها درس میخونن و چه بدجور از غافله عقب بودم، بعدها که با س یکم دوست شده بودم یبار حرف همون دختره اومد وسط که گفت فلانی خیلی شاخه و با استادی کار میکنه که اون استاد با هر کسی کار نمیکرد! ته ذهنم چیزی عوض نشد و صرفا دوباره ذهن محدودم پاشو دراز کرد و گفت اینا انقدر چیزی نیستن که اونو شاخ میبینن!!!! اینکه دیشب دیدم از دانشگاهی پذیرش گرفته که فکر بهش قلبم رو از جا میکنه! و چند وقته فکرم درگیرشه ...دیگه بعد از مدتها فهمیدم چیپ کیه :)

این یه سکانس کوچیک از من و شخصیت من بود، با همین تفکرات همه باخت ها رو رغم زدم ... آه چه حیف و چه حیف ... تمام این مدت جای درستی بودم، اما باز هم با بی اعتمادی به همه چیز، باز هم اشتباه کردم ... نمیدونم گفتن اینکه خدایا کمکم کن اینکه حداقل فهمیدم اینهمه مدت اشتباه کردم بهم فرصت جبران بده تاثیری داره یا نه ... اما دلم میخواد تاثیر داشته باشه 😔

۹۹/۱۱/۲۱
Magic Farari