روزها با ماژیک

۲۵دی

در من انگار کسی در پی انکار من است :)

پنجشنبه, ۲۵ دی ۱۳۹۹، ۱۲:۲۵ ب.ظ

حس اینسکیوریتی (درست نوشتم؟) ۱۰/۱۰

گاهی اوقات حس میکنم اگه یه رمان از سرگذشتم و تجربیات و حس های مختلفی که داشتم، بنویسم شانس اینو داره که جزو رمان های پرفروش بشه به لحاظ چرت بودن البته !

این یه سالی که اوضاع اینطوری بود یا بهتره بگم قبلش که من با پیج شهرمون ملاقات کردم :/ با دیدن آدمایی که یه روزی میشناختمشون یا بهتره بگم آدمای پرآوازه‌ای تو شهر! که صرفا باهاشون هم مدرسه‌ای بودم و نه فامیل و دوست و در رفت و امد! خیلی حس ها واسم زنده شد که خب راستش خیلی خوب نبودن ! :) و یجاهایی هم خدا رو شکر کردم البته ...

میدونی؟ میخوام رو موضوع حماقت های مختلفی که داشتم حرف بزنم :) من که میدونستم جایگاهم کجاست، از هر لحاظ، اما ... اما ضعف به من چیره بود. و این حس تناسخ و این حس تلخ دودلی همیشه تا جایی که امکان داشت زجرم داد، شاید بخاطر همین همیشه یکی از خواسته های قلبیم خلاصی بود ... من که اجازه دادم با یه آدم مضحک (اصطلاح درسترش قابل تایپ نیست!) یه دوره سازنده تو زندگیم به گا مطلق بره، چند سال تعلل و ضعف و ... خدای من :) و بعد از قبولی هم دوباره سردرگمی و کم کاری و تخیل 🙂 تخیل راجع به چیزایی که حتی ۵ درصد و کمتر واسم رخ نداد و منو به سمت فرار و ترس سوق داد همیشه..‌ اما مثل یه کندهوش و احمق همه وقتم رو صرف تخیل کردن های پوچ کردم ...

دوباره با یه سری جدید از موجودات فوووگ یه مقطع دیگه و یه شانسی که میتونست تبدیل به گرفتن یه ریکام حسابی بشه رو باختم :) 

یا اوج قضیه وقتی که فکر کردم موجود جذابی هستم! و به اون یارو که یه چی بگم .... پیام دادم و طرف اونطوری و با اون لحن باهام برخورد کرد :) یا حتی همین امسال که سمت آدمایی رفتم که هیچ ربطی بهم نداشتیم ...

میدونی دلم میگیره از اینهمه تنهایی که خیلی وقتا باعث خیلی از همین حماقت ها بوده ...

شاید اگه تو یه جایگاه و شرایط اقناع کننده بودم یکم شخصیت بهتری واسه خودم بروز میدادم.

دیدن این آدما و زندگیشون باعث میشه به خودم بیام و یبار دیگه فکر کنم که درسته حال خوبی ندارم اما شاید حسرت زندگی همچین موجوداتی رو هم ندارم ... اما یه تصمیم احمقانه دیگه میتونه منجر به حال خراب دائمی بشه، چون همین آدمایی که از نظرت هیچ و پوچ هستن شاید هرگز سمت آدمایی مثل ما نمیومدن :) و اگه با آپشن ها!!! یی که داشتی مقایسه کنی، میبینی که خیلی جلوترن !:) 

اون حس و حال ها و اون حجم از ناامنی شاید در ظاهر یادم رفته باشه، اما تو تک تک سلول های قلب و ذهنم جریان داره، که اگه اینطوری نبود انقدر سمت آدمای هیچ و پوچ نمیرفتم واسه تایید گرفتن :) و اینطوری از دیدن اینا دشارژ نمیشدم ...

خدایا شکرت بخاطر تمام هواداری ها و کمک هات ، من خیلی وقتا احمق بودم ... اما تو کمکم کن بهترین 💚🌱

۹۹/۱۰/۲۵
Magic Farari