روزها با ماژیک

۲۱دی

خواب

يكشنبه, ۲۱ دی ۱۳۹۹، ۰۷:۱۵ ب.ظ

مرا ببر به خواب خود که خسته‌ام از همه کس ...

که خواب و بیداری من هر دو شکنجه بوده و بس ...

امروز از صبح یادآور تلخی های گذشته بود... درسته در نهایت قبولی من حتی یک درصد نه دلخواهم بود و نه حقم :) اما خداروشکر... خداروشکر که حداقل واسه یه تایمی نجاتم داد

از کله‌شون تو ک.. من و بقیه بودن اونم به طور همیشگی، از آزارها و سروصداهای عمدی که نتونم درس بخونم، از اظهار نظرهای تخمیشون واسه اوردر دادن که نذارین درس بخونه :) و دق دلی دادن به پدرومادر سر قضیه ازدواج کردن ...

میدونی خیلی حقیرن خیلی فراتر از خیلی :) اما دلگیری من از عمق تنهاییمه ... اینکه انقدر از وقتی یادم میاد قضیه ازدواج رو چوب کردن و با تمام قوا کوبیدن تو سرمون، نه تنها باعث شد عشق تو وجودم واقعا بمیره و جاشو ترس بگیره و بشم یه آدم بی عزت نفس که منتظر تایید تخمی ترین موجودات بودم :) چون تمام این سالها حس اضافه بودن داشتم که فقط باید برم ...

بلکه شاید باعث شد این اتفاق واسم تبدیل یه ترس اساسی بشه ...

البته موضوع نوع شخصیت تخمی این آدماس که واسه هر قدمی واسه هر تصمیمی باید بگوزن :) و انقدر سطحی و شخمی و مزخرفن که ...:) انقدر تو اون سالها شاهد نظرات پوچشون بودم که حتی یه اپسیلون و کمتر بهشون اعتماد ندارم...

کاش قوی تر باشم.

تنهایی تو خونم جریان داره، انقدر سمی و تلخ که خلاصی تفکر غالب هر ثانیه‌امه ... میدونی اینکه اونا منو دوست داشته باشن یا ازم متتفر باشن (که هستن!) مسئله من نیست، اینکه تو سال حتی یبارم نبینمشون مسئله من نیست... القای حس عمیق غیرقابل اعتمادی و تنهاییه که تمام وجودم رو چنگ میزنه ...

اینکه تو این دنیا به این بزرگی به چی باید دلخوش بود؟ به کی؟ :)

جالبی قضیه اینه که موضوع سری جدید تخیلاتت یکی از تخم و ترکه این موجودات باشه :) چطور میتونی؟ چطور ممکنه؟ کسی که انقدر حقیره که راجع به بچه خودش، پاره تن خودش اونطوری حرف بزنه، آخه چه آپشنی بچه ... :) چرا انقدر احمقانه فکر میکنی و طبیعتا عمل!! خدایا کاش خودت نذاری که اینطوری غرق در حماقت بشم ....

میبینی؟ این حس ها تو وجودت رخنه کردن... تک تکشون، فقط کافیه یه حس همنوع همش بزنه، بوی گهش کل زندگیتو میگیره ... چون دوباره اجازه دادی سه سال به گا بره... با اینکه میدونستی راه برگشتی نیست ....

میدونی هر روز بیشتر به جمله "خلایق هر چه لایق" پی میبرم ... و از خدا عاجزانه یاری میخوام 😞

شاید انقدر باید قوی کنم خودمو که تبدیل شن به "حضور" و نه "وجود".

 

۹۹/۱۰/۲۱
Magic Farari