روزها با ماژیک

۲۸آذر

رویارویی با حقیقت ۶

جمعه, ۲۸ آذر ۱۳۹۹، ۰۶:۴۷ ب.ظ

اخرین باری که به روانشناس مراجعه کردم خب میتونم بگم طرف کاملا اوت بود! اشتباه بزرگم این بود که به مرکز روانشناسی دانشگاه مراجعه کردم :) از بین حرفا و تست ها فهمیدم چندین اختلال دارم که یکیش اضطراب اجتماعی بود ... الان یاد تمام روزایی افتادم که وقتی تو دانشگاه راه میرفتم پاهام میلرزید، یا وقتی سر جلسه درسی میرفتم که کلی پسر از رشته‌های دیگه بودن کاملا حس میکردم ذهنم داره منفجر میشه و بازده خالص من صفر مطلق بود. یا از نگاهی که همیشه رو به پایین بود تا مبادا چشام تو چشای کسی بیفته و اون نگاهشو برگردونه یا نگاه تمسخرامیزی بهم داشته باشه یا چه میدونم :) یاد روزی افتادم که انفلونزای شدید گرفته بودم و صبحش از حال رفتم ! میخواستم برم درمونگاه و در مقابل اصرار هم اتاقیم که خودش بیاد یا من برم با ماشین (دوس پسرش) منو برسونن چقدر سخت مقاومت کردم ... میدونی انگار مردن واسم آسون تر بود... یاد روزای جمع شدن هم استانیا تو دانشگاه یا تو کافه که واقعا داشتم میمردم و این جمله ابدا اغراق نیست... فکر به اینکه در مقابل کسی بخوام چیزی بخورم روانم رو بهم میریخت، طوریکه تو این مدت فقط با یه نفر رفتم بیرون و اون ا بود که ... نوشیدنیم ریخت رو میز 😞

شاید هر اختلالی باید ریشه یابی بشه، بیا برگردیم به عقب... یاد دوران بچگیم میفتم که تو کوچه پسر همسایمون وقتی منو میدید با صدای بلند داد میزد فلانی زشته :)، و این تمسخره چندین مرتبه تکرار شد از سمت ادمای مختلف ...

یاد دوران دبیرستان میفتم که .. (چرا؟ من که به کار کسی کاری نداشتم :) )یادم میاد که یبار بدون اینکه سرم بالا باشه ببینم کیه یا چیه گفت شماره بدم با اون قیافت :) یا وقتی یه پسره احمق آروغ زد ... نمیدونم این آدما چی شدن الان اما میدونم دل شکستن کار کوچیکی نیست ‌...

یاد نگاه بی میل ب، یاد اون حرف وجود شکن م، یاد خیلی چیزا ...

یاد دوران دبیرستان و کنکور که تو مسیر رفت و آمد چند بار مورد آزار ج.نسی قرار گرفتم :)

یاد شکست های پی در پی و سِر شدن هام میفتم...

 

نمیدونم چی شد که فکر کردم انقدر نایسم که میتونم سمت کسی برم... یادمه وقتی ا بهم گفت خوشگلی هیچ سنسی به حرفش نداشتم چون اولا خودش چهره خوبی نداشت! ثانیا کجام خوب بود آخه :) میدونی شاید منم یه آدم عادی بودم مثل طیف وسیعی از آدما! حق من این حجم از دل شکستن واسه چیزی که حتی یه درصد دست خودم نبود، نبود!

اینا رو مینویسم که اگه حتی یه درصد کسی اینجا رو خوند، بدونه که حقیرترین بعد وجودی داشتن این رفتاراس ... دل آدما رو نشکونین... آدما خیلی تنهان...

حالا ازم نپرس که چرا وقتی کسی عکسمو میبینه و مکث میکنه له میشم، واست جالب نباشه که چرا اینقدر از همه چی ناامیدم و دلم خسته شده از تپیدن واسه اتفاقات خوبی که هیچوقت نمیفتن ... تعجب نکن از اینهمه خستگی و خستگی و خستگی ...

۹۹/۰۹/۲۸
Magic Farari