روزها با ماژیک

۲۵آذر

تجربه سالیان

سه شنبه, ۲۵ آذر ۱۳۹۹، ۰۸:۲۹ ب.ظ

زندگی خوابگاهی با ن تجربه خوب و تلخی بود، میدونی کلا چیزی که شخصیت و طرز فکرم رو به چالش میکشونه علی رغم  تلخ بودنش در حین جریانش، بعدش باعث میشه حس کنم آگاه‌تر شدم و این خوشاینده.. حالا اینکه این آگاهی رو بکار ببرم تو زندگیم ینی تو همون لوپ معیوب بمونم قضیش جداس :)

ن با منطق زندگی میکرد و سعی نمیکرد خودشو گول بزنه (دقیقا برعکس من) شاید به همین دلیل نمیتونستم باهاش ارتباط برقرار کنم چون هم منطقی بودن و روراستی با خودش رو قبولش داشتم! اما واسم رویارویی با ضعف های خودم سخت بود، این تمام آموخته من از اونه

درس میخوند، تقریبا بهترین چیز هر وسیله رو داشت، به تغذیه‌ش، به تغییرات هورموناش به حق و حقوقش اهمیت میداد! با یه پسر نایس دوست بود! مهمونی میرفت، مست میکرد، گل میکشید، س.کس داشت و آدم غرقی نبود تو هیچ یک از اینا ... من نه مدل شخصیتیم توان این سبک زندگی رو داشت نه واسم خیلی لذت بخش بود، اما تنها نکتش تو "زندگی کردن" بود. من با ابزاری به اسم "افسردگی" تمام زندگی رو به گه کشیدم واقعا.

نمیدونم محیط و آدمایی که باهاشون در ارتباطی، کتاب خوندن یا ژنتیک هر کدوم چه سهمی دارن تو شکل گیری شخصیت اما اینکه با خودت روراست باشی واقعا یه نعمت یا یه دستاورد خیلی خوبه.

۹۹/۰۹/۲۵
Magic Farari