روزها با ماژیک

۳۰مهر

رو به پایان...

چهارشنبه, ۳۰ مهر ۱۳۹۹، ۱۰:۱۷ ب.ظ

بعد از گذشت ۳ سال، کاملا و مطلقا احساس بیسوادی دارم. اینکه برای هیچ درسی هیچ کتاب رفرنسی نخوندم بی تاثیر نیست! اما ریشه این کم کاری همش خودِ من نبوده، اوایل که مثلا نمیخواستم حس تعلق به رشته و دانشگاهم ایجاد شه!! در کنار این عامل و بعدها دیدم که خیلی چیزها رو متوجه نمیشم :) و این حس خوبی بهم نمیداد که بخوام تلاشم رو مضاعف کنم! بله من از اون تایپ آدمام که یه جرقه‌ی ریزی حداقل باید تو وجودم زده شه که دنباله رو چیزی شم! ترم ۵ (همون ترمی که بیشترین مقدار درس رو خوندم!) دو درس ج و ا عالی بودن، درس ا رو حذف پزشکی کرده بودم و مطلقااااا هیچی نفهمیده بودم ازش، صرفا یه مشت مطالب درهم برهم که سر و تهش واسم معلوم نبود، فکر کن گنگی مطلب در کنار ناامیدی و تصورواضحی از آینده نداشتن و تعلل و اهمال چه شود :/ ا استاد دانشگاه ما نبود و بعنوان استاد مهمان یا چنین چیزی اومده بود اما کاش بود... انقدر مطالب تو ذهن خودش و در نتیجه ذهن ما طبقه بندی بود که بعد از دو سال حس کردم یه کار مفیدی تو طول دوران دانشجوییم انجام شد، هر چند نمره خیلی خوبی ازش نگرفتم اما حس نفهمیدن و بیسوادی هم نداشتم :) محتوای درس ج هم که طوری بود که ذهن من دوست داشت با کمک هایی هم که از پ میگرفتم دلپذیرتر میشد. اما باز هم کم کاری من مشهود بود، حداقل کاری که میتونستم بکنم این بود که ا رو تثبیت کنم اما این کارم نکردم. حالا این ترم درس س همین حس رو بهم میده نمیدونم قراره امتحان منطقی ای گرفته شه یا نه! اما همین که پوینت قضیه رو میگن حس خیلی خوبی بهم دست میده. باید خوند و خوند و خوند، از کوچکترین جرقه ای باید آتش به پا کرد چون فرصت ها خیلی محدودن.

اینکه کنکور نظام قدیم ته کشید و عملا کلی کتاب که نگاه کردن بهشون یادآور روزای خاصیه واسم، تو گوشه اتاقم هنوزم هستن... یه حس خلا و کنده شدن خاصی بهم میده....

چقدر زود گذشت و چقدر حیف :)

این حس سردرگمیه بیش از هر چیز اذیت کنندس... یا حداقل اهمال کاری ...

خدایا کمکم کن💚

۹۹/۰۷/۳۰
Magic Farari

نظرات  (۱)

به طرز عجیبی درک کردم حست رو ...

پاسخ:
هیچ کس تنها نیست! منتهی فقط توی حس و حال های نه چندان مثبت :))