روزها با ماژیک

۰۲مهر

حال بد سازی

چهارشنبه, ۲ مهر ۱۳۹۹، ۰۸:۰۲ ق.ظ

حال و هوای پاییز همیشه برام خاص بوده، چه تو دوران کودکی که بیشترین حجم کار و بدو و بدو تو خونه بود، چه مقاطع تحصیلی بالاتر که راهنماییش پر از تنهایی و موفقیت و دبیرستانش پر از تنهایی و عدم موفقیت :) بود. خشک شدن پوست دست و مقایسه با پوست بلورین س... چه بی هوا بعضی چیزا تو ذهن آدم ثبت میشه! از صبح های زود با اعصاب داغون پا شدن و مدرسه رفتن تو دوران دبیرستان و خنده های مضحک م که هنوز یادم هست :) و آخر هفته هایی که فقط به خواب میگذشت! ولی سال آخر همه چیز برای جبران محیا بود! نمیدونم چرا نشد😞

پنج سال هیچ و پوچ بعدش که اولش با انگیزه پوشالی شروع میشد اما به جایی ختم نمیشد...

و پاییز اولین ترم دانشگاه که عملا هیچ حس خاصی نداشتم :)

اینهمه سال رو که مرور میکنم همیشه در حال ترس و فرار بودم. فرار از این شهر و آدماش که خواستن هاشون تحقیر بود واسم. حالا اینکه بعد از اینهمه حس و حال چه تغییر فازی درونم رخید که پیام دادم به ب و ک و ... جای سواله :) اینکه دنبال خوشبختی تو حال و هوای این شهرم عجیبه... خیلی عجیب :) اینکه بعد از حس اون ترس شکننده تو گلزار شهدا، خودمو به همون سبک زندگی دعوت میکنم، جای فکر داره. بعد از آشنایی با پیج شهر و گنده نماییش واسه خودم، یه بخش قابل توجهی از ذهنم رو به خودش مشغول کرد، دو سه باری که به ادمین پیام دادم، فکر بهش حالم رو بد میکنه. مثلا همین دیشب که ایندفه دنبال یه فعالیت مثبت بودم! تدریس... اما برخوردش به نحوی حاسدانه!! بود که حتی با اینکه اکانت فیک بود حالم به شدت منقلب شد! پرونده اینجا سالها بود واسه تو بسته شده بود چی باعث تغییرت شد؟:) اوکی امواج منفی ساطع نمیکنیم!! اگه یه نفر دلبخواه تو توی این شهر باشه میاد سمتت!! میبینی حتی با تصورش هم قلبی نمیتپه.. اینجا چی بوده جز زجر و محدودیت و زندگی پوچ و تکراری؟؟

خودتو میخوای اثبات کنی به این آدما؟؟:)) میبینی هیچ جوره قابل درک نیست واسم! خودتو، فکرتو، زندگیتو تا جایی که میتونی بکش بالا... واقعا سطح تو این نیست...

۹۹/۰۷/۰۲
Magic Farari