روزها با ماژیک

۱۱شهریور

خودشناسی ۵

سه شنبه, ۱۱ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۵۸ ب.ظ

تک روزی که فارغ میشم از درس حالا از نوع کنکور توهمی!، یا امتحانات ترم پر از حس ترس و پوچی میشم، بارها گفتم که عملکرد ناکافی و ناکارآمد دارم اما همون خیلی بیشتر از بیکار شدن راضیم‌میکنه، یکی از سالهای عمرسوزی که مثلا داشتم واسه کنکور میخوندم، یه مراسم مذهبی تو گلزار شهدا بود که بعنوان یه تفریح وسط درس! رفتم. من نه در دوران کنکور بلکه در دوران زندگی تفریح خاصی نداشتم، شاید مهارت خاصی تو زمینه ای داشتم بالقوه! اما شرایط، جو محل زندگی و خونه و مهم تر از اون خودم که کافی نبودم! چیزی رو بالفعل نکرد. اینکه مثلا بخوام برم بیرون پیاده روی یا دور دور یا سفر!:) همش تعریف نشدس. پس درس خوندن انگار واسه من قرار بود جای همه چیز رو پر کنه و شاید دلیل عملکرد ضعیفم همین بود چون اصلا رفرش شدنی در کار نبود. داشتم میگفتم، وقتی رفتم اون مراسم از حس علافی محض مردم و مخصوصا دخترهای مجرد که انگار برای دیده شدن و پسندیده شدن اینور اونور میرفتن دلم رو مچاله کرد و وقتی برگشتم خونه اونقدر با ترس و وحشت رفتم سراغ درس هام که موندگار شد اون حس :) و هزار بار لعنت به ضعف و ناتوانی در مدیریت بحران که اینطوری زندگی رو به فاک میده و ترس تو وحود آدم لونه میکنه. سن و سالم، عدم ثبات تو همه چیز، عدم علاقه به رشته! اذیتم میکنه نمیتونم انکارش کنم اما باید با خودم روراست باشه، سه ترم دیگه قراره چیکار کنم... شاید گهگاهی این گپ های پر از ترس لازمه تا محکم تر قدم بردارم تا وسط راه نشینم به فلسفه اتفافات فکر کنم، تا دوباره با چک کردن عکس پروفایل ب دل لرزه نگیرم!:) و توهمات سور و ساط!!!(؟) عروسی تو مخم شکل نگیره، تا یه مهمون چند روزه منو به کل از زندگی ساقط نکنه، تا وقتی با فکر کافی به تصمیمی رسیدم بهش عمل کنم و شرایط تغییرم نده.

۹۹/۰۶/۱۱
Magic Farari