روزها با ماژیک

۱۰شهریور

قدری تامل

دوشنبه, ۱۰ شهریور ۱۳۹۹، ۰۷:۴۹ ب.ظ

دو سال پیش که س یه کرم پودر واسم گرفته بود هنوز با دنیای لوازم آرایشی آشنایی چندانی نداشتم و سر از پا نمیشناختم:) وقتی ترم شروع شد و با ن هم اتاقی شدم اون کلی لوازم آرایشی نایس داشت ! اون چند ماه من دائما کرم پودر میزدم، بدون اینکه از تایپ پوستم و نحوه مراقبت از پوست اطلاعی داشته باشم!:) نتیجه‌‌ش دو ترم زیبایی کاور شده :))) پلاس چند تا نگاه پوچ بقیه که گاه انگار تایید بود!! و منِ ضعیف اون‌موقع این حس اقناعش میکرد. بعد که صورتم شروع کرد به جوش زدن وحشتناک که الان تازه فهمیدم باید متناسب با پوستت لوازم استفاده کنی! اون جوش زدن ها و التهاب صورت که منجر به دکتر رفتن شد و مصرف قرص و پماد و ... الان که یه سال گذشته و من اینمدت به جای کرم پودرهای مختلف ضدآفتاب بی رنگ!! استفاده کردم و تقریبا میشه گفت با شستشوی روزانه مراقب پوستم بودم اما هنوز هم علی رغم بهتر شدن مثل قبلش نشده :) و با خودم میگم چه حیف... خراب کردن یه چیزی که تا آخر عمر باهاته صرفا بخاطر نگاه خریدارانه دیگران. کاش همون چندماهم از اون کرم ها استفاده نمیکردم! البته آرایش کردن برای من به خاطر توجه دیگران نیست! شاید بُعد ضعیف من از توجه و تایید آدمایی که حتی نمیشناختم! به وجد میومد! اما الان حس میکنم رسیدگی به خودت یجورایی احترام گذاشتن به خودته و برعکس ضرر زدن به خودت به هر نوعی مثلا همین کرم نامناسب نامهربونی با خودت.

بیشتر که فکر میکنم میبینم تو بقیع ابعاد زندگیم هم از این "حیف" ها هست... 

مثلا کاش دوران هر چند سخت دبیرستان رو بخاطر رابطه با یه آدم هیچ و پوچ که صرفا میخواستم تلاش نکردنم رو کاور کنم باهاش هدر نمیدادم، کاش بخاطر دو ساعت خواب و یه روز سخت از نظر رفت و آمد خودمو داغون نمیکردم، کاش بیشتر حواسم به خودم بود.

شاید اگه بدونیم هیچوقت هیچی مثل اولش نمیشه بیشتر مراقب فکرها و تصمیماتمون میشیم! بیشتر تلاش میکنیم که منفعل نباشیم و با یه فوت تکه تکه نشیم. بیشتر قدر خودمون و فرصت هامونو میدونیم.

دبیرستان که بودم خب میشه گفت بهترین موقعیت رو از لحاظ رقم زدن آیندم داشتم اما ویستش کردم :) با افکار و انتخاب های احمقانه، با بی اعتمادی به همه چیز. اونموقع انقدر حس میکردم بچه هستم که شغل و آینده کاری و استقلال مالی عملا واسم معنایی نداشت. دو سه بارم که مورد بی لطفی جنس مخالف و حتی موافق قرار گرفته بودم (مثلا زشت :))، شماره بدم با اون قیافت:))، دماغ:))، و غیره) تو دنیای کوچیک خودم انقدر باخته بودم که پدیده ای بنام مورد علاقه واقع شدن و ازدواج واسم ناشناخته بود:)))) شاید پوچی من از همونموقع و با همین چیزای کوچیک شروع شد، چون اصلا نمیدونستم چی میخوام و به کجا باید برم، حالا هر چی هم لاف توانایی و استعداد بزنم چه فایده :)

اما الان عمیقا حس میکنم نیازم به استقلال از هر جهت رو، مالی، زندگی، عاطفی و ... اینکه باید بتونم خودم برای خوشبختی خودم کافی باشم. و حضور و عدم حضور دیگران معنی ایجاد و نابودی این مفهوم رو نداشته باشه.

خودت و فرصت هاتو "حیف" نکن.

۹۹/۰۶/۱۰
Magic Farari