روزها با ماژیک

۰۸شهریور

عجیبن غریبا

شنبه, ۸ شهریور ۱۳۹۹، ۰۶:۴۱ ب.ظ

تنش روحی... تفسیر این حالت شاید بستگی زیادی به میزان قوت و ضعف شخصیت هر آدمی داره. شاید شرایطی که باعث تنش روحی در یه آدم میشه، واسه یه آدم دیگه به هیج جاش ترین حالت ممکن باشه. بر اساس این جملات میخوام بگم که تجربه‌ش کردم! اولین سالی که کنکور دادم سطح سوالات اون سال ساده نبود! اما سر جلسه حس میکردم چه حیف! چند ماه قبلش،من دچار تنش شدید روحی شدم، تنهایی، بی برنامگی یا حتی بی هدفی، حس آشفته دبیرستان و رقابت ناسالم!، رابطه سنگرگیر طور و پوچ با یه شخص توتالی پوچ :/، دوست خوب نداشتن، رفتارهای هارش مدیر با بچه های روستا!:))، ولی میدونی از همه مهمتر چی؟ شخصیت ضعیف خودم:) که با هر کدوم از این فوت ها هزار تکه میشد. من مسیری برای خودم نداشتم! تیپ شخصیتی من این طوری شکل گرفته بود که بهم نشون بدن فلان چیز رو به دست بیار و به دست میاوردم! البته این حس رو فقط س بهم میداد که اون سالها ازم دور بود... هیچوقت یه بچه رو به خودتون وابسته نکنین چون وقتی نباشین، وقتی برنامتون پر باشه تا اون راه رو پیدا کنه و رو پای خودش وایسه عملا به فنا رفته :)

روابط پوچ من حاکی از همین خلاهای درونی من بوده، من از هیچکدوم از اونایی که باهاشون حرف زدم، وقت گذاشتم، ریسک کردم و باهاشون قدم زدم!!!! که این کار تو یه شهر کوچیک میتونست برابر با بی آبرویی باشه!!! حتی اونایی که گفتم دوسشون دارم!!!! خوشم نمیومد و نمیاد! و خداروشکر میکنم که عملا دو طرفه بوده این قضیه :))))) وقتی راجع به این مسائل مطالعه میکنم، خلاهام یکی یکی نمایان میشه و دلم میخواد حالا که مشکل رو میفهمم حلشون کنم البته لازم به ذکر که هیچکدوم از اون روزا دیگه برنمیگردن :) و حیف.... انگار هیچوقت تو هیچ زمینه ای نمیدونستم چی میخوام

چقدر این روزها این جمله واسم پر رنگ شده: خودت اون تغییری باش که میخوای تو دنیا ببینی....

یه بخش دیگه این تنش سالهای پوچ تو خونه موندن!! مثلا به بهانه کنکور... و چقدر از عمر و جوونیم تلف شد! تلف به معنای واقعی کلمه که ناشی از بی اعتمادی من به خودم، به آینده به خدا و به همه چیز بود... این تنش با هراس همراه بود، هراس از همه چیز... یادمه وقتی به موضوعی مثل بارداری فکر میکردم ترس همه وجودم رو مثل خوره میخورد! یه ترس کاملا نامعقول!!! و تک تک شب هایی که خواب آروم نداشتم... باورم نمیشه چه روزایی رو سپری کردم. وقتی به پیشنهاد خودم رفتیم پیش روانپزشک تازه فهمیدم چقدر همه چی پوچه واسم!! مصرف اون داروها و بعدش سوعساید نمایشی!!(اینو الان میفهمم) نتیجه کنکور منو خوب نکرد! اما شاید یه چیزی یکم بهتر شد اونم نه کامل... "تنش" ... شاید چون دیگه شادی زندگی رو تمام و کمال از دست دادم و حتی امید :) و حافظه‌م به طرز قابل توجهی ضعیف شد! الان وقتی ناراحت میشم از آدمی موضوع دوام چندانی تو ذهنم نداره انگار دچار یه بی تفاوتی مفرط میشم...

 همین قضیه افسردگی رو خیلی احمقانه طور ابزاری کردم واسه جلب توجه، واسه توجیه، واسه کمکاری، واسه زندگی نکردن! ولی دلیل همه اینا بی تفاوتی من بعد از انتخاب رشته و گذران اون سالها بود :) اینکه تا دهه چهارم زندگی (حتی تایپ کردنش هم ترسناکه!) فاصله چندانی ندارم و اگه بخوام از دستاوردهام بگم تقریبا هیچی برای ارائه ندارم یکم دل شکنندس! اینکه زندگیم تو حالت باری به هر جهته و نمیدونم بعد از این ۳ ترم و با این وضعیت درونی و بیرونی قراره چی بشه:) ترسناکه... اینکه عمرم تا اینجا طوری سپری شده که نه اون تک عشق و چند دوست رو ندارم یکم تامل برانگیزه...کاش لپ تاپ بازی درنمیاورد داشتم عادت میکردم به کتاب خوندن!

نمیدونم چه فکری کردم که بعد از قبولی به اون لاشی! پیام دادم که الان برای تعمیر نمیتونم برم پیش ش:( حتی یادم نمیاد چی گفتم بهش... 

اینا اونی نبود که میخواستم بگم....

۹۹/۰۶/۰۸
Magic Farari