روزها با ماژیک

۲۴مرداد

خودشناسی ۱

جمعه, ۲۴ مرداد ۱۳۹۹، ۱۲:۰۳ ب.ظ

تصمیم گرفتم از این به بعد مطالبی با این تایتل رو ثبت کنم تا به مرور زمان منشا حس خوب و حس بد خودم رو بتونم راحتر شناسایی و کنترل کنم.

سالهایی که پشت کنکور بودم (اصلا از این جمله خوشم نمیاد چون همیشه و همیشه معتقد خواهم بود که من پشت کنکوری نبودم!!! انگیزه نداشتن و روحیه بسیار بد در کنار پتانسیل و توانایی زیاد متوقف کننده من بود!) نسبت به الان که دانشجوام که البته سن لیسانس گرفتنم با دکترا گرفتن بقیه برابر میشه! حس بهتری داشتم، اونموقع حس میکردم با یه رتبه خوب و به دنبال اون یه رشته تاپ کار مفیدی انجام میشه و حس با ارزش بودن داشتم، وقتی خسته شدم و بالطبع تسلیم! از اولین روز ورود به دانشگاه که تاپ هم بود! حس خوبی نداشتم، چون نه واسش رویاپردازی ای کرده بودم و نه شفاف بود واسم که مثلا قراره چی بشه! جالب اینجاست که خودم شعار دهنده نامبر وان بودم واسه اطرافیانم که از این رشته میشه به فلان جا و بهمان جا رسید که البته واقعنم میشه اما واسه آدمش! نمیگم حس و حالم قبل از دانشگاه خیلی خوب بود چون نبود اما حداقل یه امید ریزی، گاهی یه خیال پردازی یا توهماتی داشتم که شیرین بود! اما با قبولی انگار همه چی تموم شد... تو تمام سالهاش به فکر کنکور مجدد بودم، دوبارم ثبت نام کردم اما هیچی به هیچی ینی نه درس خوندم و نه سر جلسه رفتم! اتفاق مثبتی تو این مدت نیفتاد که امیدم برگرده! نوسانات روحی شدید، نوسانات معدل شدید، احساس ناامیدی از همه چیز... حس میکردم هوشم، خلاقیتم و به طبع اون شادیم هر روز داره کمتر میشه... دیگه نه سن و سالم به اطرافیانم میخورد نه حال و هوام... برای اینکه آدم حسرت به دلی هم بنظر نیام شروع کردم به گفتن دروغ های مختلف که باعث شد خودم از خودم دور شم :)

تو تمام مدت دور خودم چرخیدم، روزی نبوده که از شرایط لذت ببرم! حتی ترمی که مثلا بسیار درس خوندم تنها ثمرش زنده شدن دلم واسه کنکور دوباره بود... من تمام این مدت هرگز حس مفید بودن نداشتم... بارها فکر کردم بخونم واسه تدریس اما آدم این کار به صورت همیشگی نیستم... بارها و بارها فکر کردم به کنکور مجدد که قطعا بعد از اونهمه تجربه شکست جرات ریسک و انصراف از این دانشگاه رو نداشتم... بعد دیدم یه مسئله دیگه هم داره اذیتم میکنه و اون سنم بود :) مخصوصا تولد ۲۶ سالگی برای من انگار مصادف بود با مرگ تمام چیزهای خوب تو زندگی یه آدم... نه از گذشته و حال راضی بودم و نه امیدی به آینده داشتم... از وقتی قبول شدم هم دائما ازدواج رو تو ذهنم مجسم میکردم! "شاید " این تیر آخر تو ذهن من واسه خوشحالی بود !:) حتی فکر میکردم اگه اون شخص حمایتم کنه و دوباره درس بخونم (چیزی که از دیدنش در اطرافیان حالمو بد میکرد و همیشه توبیخش میکردم !) چقدر عالی میشه :// با انواع و اقسام آهنگها خیال پردازی کردم اما نه کسی بود و نه من میدونستم چی میخوام اصلا... انگار فقط یه گریز بود واسم این حال و هوا... آدما خیلی نمیتونن (یا شاید نمیخوان!) به من نزدیک شن... شاید چون اون فرکانس تایید رو نسبت به همه ندارم و طبیعتا آدم زیادی جذبم نمیشن... میدونی؟ من که همیشه معتقدم دیگران عقده ای هستن تو این موارد:)) الان حس میکنم خودم که اینطوری دنبال یه آدم محکمم ذاتا نشون دهنده عقده هامه شاید!!! یا شاید اینکه میدونم آدما روم تاثیر میذارن، میخوام حداقل یبار دیگه اینطوری شانسمو! امتحان کنم.. ولی وقتی کارم به جایی رسید که به همشهری هام فکر کردم فهمیدم که شاید امیدم دیگه زیادی ته کشیده...‌ من هیچوقت خودمو آدم زیبایی نمیدونستم که البته شاید بی تقصیرم... از تجربه های تلخ کودکی و نوجوانی این حس عمیقا بهم القا شده بود با اینکه قیافه میشه گفت متوسطی دارم!!! اما حس زشت بودن ارتباطات من رو به شدت محدود کرد... کسی هم که مالی باشه سمتم نیومد که خلاف این حال و هوا ثابت شه! این حس منو تبدیل به یه آدم خوددرگیر کرد از تنفرم به بینی و لب و فرم صورت و گاهی چشم و پوست و .... تمومی نداشت! اما خودمم عمیقا میدونستم که مسئله این نیست... البته انکار نمیکنم اگه چهره زیبایی داشتم مثلا تو اوردر ۸۰ به بالا! قطعا و یقینا انقدر از لحاظ روحی بهم نمیریختم! نمیتونم میل درونیم به دیده شدن، تحسین شدن، خواسته شدن، دوست داشته شدن رو انکار کنم... همه اینا رو گفتم که به اینجا برسم... چون حس مفید بودن نداشتم و ندارم به فکر راه فرار که ازدواج بود افتادم! و چون چهره دلربایی نداشتم افسرده تر شدم! و امکان رخ دادن عشق رو حدودا صفر دیدم!!!:) با دیدن زندگی نزدیکانم و زندگی بی عشقشون... مفهوم خیانت واسم بولد شد و ترس و حال بد و خستگی ... با اینکه اصلا کسی تو زندگی من نبود و نیست! 

چقدر حقیرانه‌س این وضع :)....

پ.ن: محصولات پوستی که سفارش دادم رسیدن، خداروشکر سالم بودن اما سنسی به عملکردشون ندارم فعلا! دلم یه پوست شیشه ای تمیز میخواد :/

۹۹/۰۵/۲۴
Magic Farari