روزها با ماژیک

۲۷خرداد

خود کم بین نباشیم، خود اندازه بین باشیم

سه شنبه, ۲۷ خرداد ۱۳۹۹، ۱۱:۵۹ ق.ظ

درست یا غلط به سمت آدمایی که فکر میکردم باید باشن قدم برداشتم، خیلی غیر حرفه ای و صادقانه تا حدی :)))) اینکه تنها راه شناخت تقریبی یه آدم، اکانت فیک باشه اوج فلاکت فرهنگی زندگیتو میرسونه، اون آدما غریبه نبودن اما من "دوستی" کنار خودم حس نکردم که بخوام ازشون راهنمایی بخوام! با دید درست یا غلطی که داشتم رفتم جلو و اگه خدا نبود من کیو داشتم؟ اولین بار که جرات کردم و به یه همشهری پیام دادم انقدر حس بدی وجودمو گرفت که حد و حساب نداشت و این منو تعمیم کننده کرد به همشون ! ولی خب نکته مهمش این بود که اون منو دیده بود و اینا ندیدن!!! شاید نتیجه یکی بود :)

شاید اگه زیبایی من بیشتر از هوشم! بود اوضاع بهتر بود شایدم نه :)

نمیدونم حرفایی که زدم چقدر غلط بود،نمیگم درست یا غلط چون درست نبود! فقط نمیدونم چقدر غلط :).

یه حس خلا خوبی دارم :)))) میدونی انگار دیگه با هر سطح استعدادی که واسه حرف زدن با بقیه داشتم توانایی هامو ریختم بیرون دیگه چیزی واسه ابراز ندارم و این شاید هم خوبه هم بد :)

شاید از این به بعدش دیگه هر چی پیش آید باشه! کاش گاهی تو ذهن و قلب بقیه بودم و میفهمیدم چیو باید تو وجود خودم درست کنم :)

اما قضیه اینه اولی که در واقع دومی بود :)) بعد از اینکه اولی که شباهت شرایطی و فکری بیشتر بود باهاش! حرف زدنشو یهو قطع کرد، طبق معمول چیزی که به ذهنم رسید این بود که حتما ما خوب نیستیم😊 و معلوم نیست به چشم مردم چی هستیم و دپرسی :) نمیدونم چرا هیچوقت به این فکر نمیکنم که شاید اون این حسو داشته... شاید چون بعیده! با تلقین دلشکستگی رفتم سراغ دومی و قصه ساختم و خلاصه شناخت!!! و تحویلم گرفت :)))))) به این خندم میاد که چقدر تحویل گرفتن آدما واسم مهم شده و دور از انتظار آخه چرا؟ اون که رسما فکر کرد ازش خواستگاری دارم میکنم و گفت شرایط اوکیه !! ببینیم همو و من اگه خوشم نیاد اصلا عقل و شعور هم دیگه به درد نمیخوره و هی... حرفایی از این دست :) تا اینکه عکس پروفایلم رو بزرگ شده دید و حس کردم شوکه شد😊 آخه من تجربه ناب دارم از ابراز نظر دیگران راجع به قیافم :) و خب گفتم دیگه تو شهری که ۹۹درصد قیافه مهمه عکس العملش طبیعی بود ! بعد گفت خوبی و فلان :)))) یه ده درصدم بیشتر از خودش، جالبیش اینجاست که عکسی که دید با اسنپ چت بود... و قرار چیده شده واسه ویزیت... میدونی چیه؟ شاید اگه اون سالها و مصرف داروها نبود الان هزار بار مرده بودم:)) خوردن اون قرصا حداقل یکم اعصابمو شل کرد هر چند رید به بقیه ابعاد زندگیم. دیگه نمیدونم چه باید کرد! ریمل دیور و به خود رسیدن و رفتن به ملاقات دومی؟ یا فکر به اینکه اولی چرا ازم درخواست ملاقات نکرد؟🙂 یا وقتی فهمید کی هستم حرف خاصی نزد؟ این حرف نزدنه ینی همون دور شو دیگه؟:) یا در جواب اینکه گفتم به کسی نگو گفت نه حالا فکر میکنن چه خبره :)) خوبه که خبری نیست .... تا حدی کمک میکنه بفهمم که اتفاقی قرار نیست بیفته... چه از طرف اونی که شاااید یه دوره ارزش های یکسانی داشتیم چه از طرف اونی که زیبایی تمام شیارهای مغزشو پر کرده :)

دیگه حرفی با کسی ندارم، هر چقدر لازم بود دیگران از وجودم آگاه شدن :) خوبه که حداقل دیدم چقدر هیچی اونی نیست که آدم فکر میکنه.... نمیدونم چی میشه‌.‌‌.. شاید هیچی... مثل همیشه😊

۹۹/۰۳/۲۷
Magic Farari