روزها با ماژیک

۰۹دی

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند...(۲)

دوشنبه, ۹ دی ۱۳۹۸، ۱۲:۰۴ ق.ظ

تو بیمارستان جز خانواده ام( که همیشه فقط همین ها کنارم بودن.... مادرم...) هیچکس نبود و من چطور حس عمیق و حقیقی تنهایی رو با واژه‌ها بیان کنم....هیپکس نبود.. هیچکدوم از اون آدمایی که با تمام قوا سعی میکردم رضایتشونو کسب کنم! خودمو باهاشون مقایسه کنم! ازشون ناراحت یا خوشحال باشم به صورت پایدار! هیچکس نبود........ و این حاله سیاه رو کی حس میکنه جز کسی که تجربه‌ش کرده.....

بعد از مرخصیم تصمیم گرفتم وابستگی دارویی رو کلا قطع کنم و عملا دیگه پیش روانپزشک نمی رفتم ولی دچار یه حالتی شده بودم که نمیدونم اسمش شیداییه یا نه! عملا بی پروا شده بودم و کاملا در یک قدمی به گ.ا.ه  رفتن حقیقی بودم (شاید از اتفاقات این دوران بگم بعدها) با دروغ به آدمای غریبه نزدیک میشدم و انگار از سر کار رفتنشون حال میکردم و چقدر حقیر بودم :) لازم به ذکره که تمام آدمایی که اینطوری بهشون نزدیک میشدم هیچ یک آدمای خوبی (در تعریف خوب و بد بودن به صورت کلی!) نبودن ....میدونی جالب چیه؟ بازم باهاش حرف میزدم :)))) حالم ازش بهم میخورد! عملا حس میکردم القا کننده بخش عظیمی از حس های بدم همین شخص بود ولی بازم باهاش حرف میزدم.... دوباره شروع کردم به درس خوندن و شرکت در کنکور و اینبار با تصمیم قطعی برای رفتن به دانشگاه... رتبه ام به طرز قابل توجهی بهتر شد و خدا رو شکر بخاطر لطفش که قطعا بخاطر لیاقت من نبود :)

تصمیم جدی داشتم که شمارمو عوض کنم و شیفت دیلیت! اما نتونستم و در حین مکالمات بعدی با دروغی دیگر :)) حقیقت موجود رو گفتم! میدونی چیه؟ من انقدر درون قلبم از اینوشخص متنفر بودم که حتی حاضر نبودم ۱ ساعت در کنارش باشم (حتی این قبل از شناخت حقیقی‌ه)... تصمیمات هیجانی و بلاخره دیدار! دیدن آدمی که حدود دو سال باهاش تلفنی حرف زده بودم و عکسشو دیده بودم (من به این شخص حتا تو اون مقطعم هیچ حس عاطفی نداشتم!! اگرم داشتم واقعا بخاطر نمیارم) دیدار فوق عجیبی بود! اصلااااا آدم نرمالی نبود! نحوه حرف زدنش! حرکاتش واقعا منو میرسوند! میتونم بگم از بدترین حس های دوران عمرم بود.. بعد از چند مدت پاشد رفت بکم اونورتر و چیزی خورد که اصلا نمیدونم چیه و هیچ ایده ای راجع به حس اون لحظه‌ام برای توصیف ندارم! کاملا گیج بودم :) هی... اون دوران گذشته و الان دارم "سعی" میکنم و به خاطر میارمشون ولی با همین حد رقت هم بازم عمیقا دلم به درد میاد... موقع خداحافظی نمیدونم چرا (میدونم! هورمون احمق بودن!) چرا حس کردم آدم محترمیه و اصلا چرا فکر کردم؟ چرا درگیر بودم.... گفتم میشه دستتو بگیرم!!!!! این من نبودم! هرگز.... من هیچ حس خوبی به این آدم نداشتم، آیا باقیمانده بی ارزش پنداری خودم بود؟؟؟ گفت اتفاقا خیلی دوست دارم، اینو نه با لحنی که داری میخونی! به شدت عجیب، با لرز و بیقراری و حس فرار که هیچوقت تو زندگیم ندیده بودگ و ندیدم. چند ثانیه دستشو گرفتم و عملا حس میکردم دستشو داره میکشه... گاهی فکر میکنم یه کابوس بوده! یه کابوس وحشتناک...

ادامه داره....(دلیل مرور این خاطرات، تماس تلفنی امشبه...)

۹۸/۱۰/۰۹
Magic Farari