روزها با ماژیک

۰۸دی

خاطرم با خاطرات خود تبانی می کند...(۱)

يكشنبه, ۸ دی ۱۳۹۸، ۱۱:۴۲ ب.ظ

تا جایی که ذهنم یاری میکنه اواخر سال ۹۳ بود که با وبلاگش آشنا شدم. پست هاش رو میخوندم و بهتره بگم القاهای خودش سبب شد فکر کنم آدم خاصیه! واسش چند باری کامنت گذاشتم و طبق طبیعت اون دوره از زندگیم سر هیچ و پوچ، واقعا بدون حتی یک جمله منطقی برای توجیه کارهام... نه ... شاید حس تنهایی و سرخوردگی اون دورانم بی تاثیر نبود،  شروع کردم به حرف زدن باهاش و توصیف شرایط اون دوره و تیر خلاص! با جواب های کاملا از نوع طرفداری بی دلیل از من و حس هام کم کم از این حس های افسانه‌ای در من شعله کشید که خدا این عامل خیر رو سر راهم قرار داده :)))) (پرانتز تا اتوبان شهید ستاری) میدونی الان که فکر میکنم واقعا عامل خیر بود اما نه به اون شکلی که انتظارش رو داری از نوع یاد گرفتن از زخم هات...‌ داشتم واسه کنکور میخوندم( کاملا منفعلانه و از روی عادت، بار اولم نبود. صرفا یه آدم به گفته دیگران باهوش کاملا سرخورده بودم) گفت اگه کمکی ازش بربیاد دریغ نمیکنه :) و خیلی راحت شماره‌سو واسم ایمیل کرد! بر اساس موقعیت اجتماعیش (که ذکر نمیشه! و تفکرات اون مقطع) هر حرکتش نشان از بهترین بودنش بود واسه من :))

اولین تماس تلفنی.... و چرا... چرا سعی میکردم خوب باشم؟ نه فقط با اون. چرا همیشه سعی میکردم همه رو راضی نگه دارم و اونی باشم که نبودم! اصلا نبودم!! بعد چند بار مکالمه بحثش به سمت خاص بودنش و محبوب بودنش کشیده شد و اینکه دخترا چقدر دنبالشن:)) و تظاهر به مذهبی بودن، میدونی تمام اینا هم واسه من که الان دارم مینویسم هم واسه تویی که احتمالا داری میخونی فوق مسخرس :)) ولی ما تو اون موضع باور کن متوجه نمیشیم! یا حداقل خود گول زننده های حرفه‌ای میشیم حالا فرض کن بدون هیچ تجربه‌ای با معصومیت و ذهن پاک راجع به آدم ها:)...شروع کرد به تحلیل حس هام و بهم گفت افسردگی داری... این شد شروع مراجعه به روانپزشک! و حدود یک سال مصرف داروهایی که دوای درد من نبودن... مکالمات ادامه داشت به مرور کاملا حس میکردم آدم درستی نیست، از سوال هاش از عقایدش از خیلی چیزا اما حتی به خودم اجازه نمیدادم باورشون کنم :) میدونی چرا؟ چون تنها آدمی بود که تو اون اوضاع فوق گند بهم توجه نشون میداد و ببین که انفعال با آدم چیکار میکنه... و حالم هر روز بدتر میشد و هر روز حس پوچی بیشتر و بیشتر بهم غلبه میکرد و نتیجه افزایش دوز داروها بود تا اینکه اون سال کنکور دادم و بدترین رتبه‌ای که میشد بیارم رو.... هیچوقت واسش مهم نبود چی میشه چون اون دنبال چیز دیگه‌ای بود:) خودم پیام دادم که فلان رشته و فلان جا قبول شدم :) مشخصا دروغ گفتم و تو بهم بگو چرا ... میخواستم ارتباطم رو کاملا باهاش قطع کنم و دوباره به زندگی برگردم راستشو بخوای هنوز نفهمیده بودم که چی شده .... این نقطه شروع نه فقط دروغ گفتن بلکه در دروغ زندگی کردن بود... انقدر درونم بی ارزش شده بود (اینو حالا میفهمم) که رو پروفایلم عکس دیگران رو میذاشتم :) و فکر میکردم هر کسی در هر شرایطی بهتر از منه! شروع کردم به زندگی فیک دانشجویی و... خدای من:) میدونی؟ فکر میکردم خیلی خفنم که تو نقشم حرفه ایم ولی در واقع نمیدونستم که احتمالا جزو ابله ترین آدما بودم که... خودت میفهمی چی میگم :) دروغ گفتن هام همینطوری رشد میکرد و عملا دیگه من"ی وجود نداشت... پاییز اون سال سوساید کردم، که حتا این کارم هم از رو جرات نبود! هیچ دلیلی برای ادامه نداشتم حس میکردم یه آدم کاملا ورث لث و پوچم! و شاید واقعا هم بودم..... چند روز بستری بودم و عملا خطری تهدیدم نکرده بود :))) و فقط یه رنج برای خانواده‌ام... که هزاران بار وای بر من که نمیفهمیدم......

۹۸/۱۰/۰۸
Magic Farari